گنج

شمارهٔ ۲۳۵

ای که هرگز نشود زلف کجت با ما راستکار ما راست شود چون تو کنی بالا راست
ما نتابیم ز روی تو نظر گرچه گرفتاز مژه چشم تو صد تیر بلا بر ما راست
خلعت لطف به قد تو بریدند ای سروناید این جامه به قد دگری قطعا راست
راستم با تو علی رغم همه کج نظرانگرچه فرقی نبود پیش تو از کج تا راست
می نیارد به زبان خامه به جز وصف قدتراستان را به زبان کی گذرد الا راست
دیده راست سزد جای خرام چو توییرنجه فرما قدم ای سرو که کردم جا راست
خواست جامی که رسد بر دل او ناوک تولله الحمد که آورد خدا آن را راست