شمارهٔ ۲۲۲
آن که بر گل گره از جعد سمن بوی تو بسترشته جان مرا در شکن موی تو بست
طعنه بر طوطی طبعم مزن از کم سخنیکه بر او راه سخن لعل سخنگوی تو بست
لله الحمد که جان معتکف حضرت توستگرچه تن بار اقامت ز سر کوی تو بست
هیچ شب دیده نبندم من غمدیده به خوابچون کنم خواب مرا نرگس جادوی تو بست
خانه صبر من آن روز برانداخت فلککه بدین قاعده طاق خم ابروی تو بست
نافه کز خون جگر پروردش آهوی چیندر دلش خون گره از نکهت گیسوی تو بست
می دهد زینت بازار سخن جامی رانخل نظمی که به وصف قد دلجوی تو بست