شمارهٔ ۲۲۱
ما امید از دوست ببریدیم و رفتهجر را بر وصل بگزیدیم و رفت
داغ بی یاری و درد بیدلیآن همه بر خود پسندیدیم و رفت
شب همه شب گه به پهلو گه به سرگرد کوی دوست گردیدیم و رفت
دستبوس دوست بر نامد ز دستپاسبان را پای بوسیدیم و رفت
چون ندیدم آب روی خویش راروی خود بر خاک مالیدیم و رفت
دولت دیدار چون روزی نشدآن در و دیوار را دیدیم و رفت
شد گریبانگیر جامی درد عشقدامن از وی نیز درچیدیم و رفت