شمارهٔ ۲۱۲
خط تو در دامن گل سنبل سیراب ریختبر بیاض صفحه خورشید مشک ناب ریخت
یک ورق ز اوصاف حسنت خواند بلبل در چمندفتر گل را صبا بر هم زد و در آب ریخت
خالهایت در خم ابرو چو شبگون دانه هاستکز کف زهاد صاحب سبحه در محراب ریخت
اشک ها کز چشم خونبارم به دامانت چکیدقطره های خون بود کز کشته بر قصاب ریخت
پسته و بادام سوی لب مبر کان چشم مستنقل بزم امشب ز دلهای اولوالالباب ریخت
خفته بودم بر خس و خار درت ز اوراق گلباد صبحم خارها در بستر سنجاب ریخت
بود پر جام دل جامی ز جلاب طربعشق تو بر جام او زد سنگ و آن جلاب ریخت