گنج

شمارهٔ ۲۱۱

لب گشادی تا سخن گویی در سیراب ریختطره افشاندی که ریزد گرد مشک ناب ریخت
باد گلبو باده گلگون است یا از رشک توبوی گل بر باد رفت و رنگش اندر آب ریخت
گر مرا کشتی چه غم کی باشد امکان دیتگوسفندی را که خونش خنجر قصاب ریخت
نیست جای سجده عابد را ز بس کز دیده خونبا خیال طاق ابروی تو در محراب ریخت
در تن پاکت دل سخت از سپهر بی وفاستسیم با پولاد در یک قالب آن قلاب ریخت
وقت من از چاشنی شربت دردت خوش استوقت آن کس خوش که در کام من این جلاب ریخت
کلک جامی نخل مریم شد که چون جنبش نمودتازه و تر میوه ها پیراهن احباب ریخت