شمارهٔ ۱۸
نسیم الصبح زر منی ربی نجد و قبلهاکه بوی دوست میآید ازآن فرسوده منزلها
چو گردد شوق وصل افزون چه جای طعن اگر مجنونبه بوی هودج لیلی فتد دنبال محملها
دل من پر ز مهر یار و او فارغ نبودهست آنکه میگویند راهی هست دلها را سوی دلها
رسید اینک ز ره سلمی و من از ضعف تن زینسانفخذ یا صاح روحی تحفة منی و اقبلها
مریز ای ابر دیده آب حسرت بر سر راهشکه دور اولی سم اسبش ز آسیب چنین گلها
مرا از هجر او در دل گره میبود صد مشکلچو دیدم شکل او فیالحال حل شد جمله مشکلها
ز جور دور غم فرجام جامی قصهها داردولکن خوف املال الندامی لم یطولها