گنج

شمارهٔ ۱۷

تجلی الراح من کاس تصفی الروح فاقبلهاکه می بخشد صفای می فروغ خلوت دل‌ها
انلنی جرعة منها ارحنی ساعة عنیکه ماند از ظلمت هستی درون پرده مشکل‌ها
به جان شو ساکن کعبه بیابان چند پیماییچو نبود قرب روحانی چه سود از قطع منزل‌ها
برآر ای بحر بی‌پایان ز جود بیکران موجیکه خلقی تشنه‌لب مردند بر اطراف ساحل‌ها
مرا نظاره محمل ز سلمی باز می‌داردچه باشد برق استغنا زند آتش به محمل‌ها
تو سلطان فلک قدری چه باشی با گداطبعانتو خورشید جهان‌تابی چه گردی شمع محفل‌ها
صفای جام می جامی برد زنگ غم از خاطراذا ما تلق من هم فحاولها و ناولها