گنج

شمارهٔ ۱۷۸

وه که باز از کف من دامن مقصود برفتیار دیر آمده از پیش نظر زود برفت
تن که آزرده تیغ ستمش بود بماندجان که آویزه بند کمرش بود برفت
وعده می کرد که دیگر نروم راه فراقتا چه کردم که نه بر موجب موعود برفت
دل که از خون رخم اندود برو گو که خوشمکه به بازار غم آن قلب زراندود برفت
بود خوشنودیش آن کز غم او جان بدهملله الحمد کزین غمزده خوشنود برفت
خبر فرقت او داد و شد آواره رقیبزد به ویرانه ما آتش و چون دود برفت
جگری شد رخ جامی که ز غم کاهی بودبس کش از دیده سرشک جگرآلود برفت