شمارهٔ ۱۷۶
برد شوخی دل ز من اما نخواهم گفت کیستگر برند از تن سرم قطعا نخواهم گفت کیست
آن که ما را در جدایی سوخت سر تا پا چو شمعگر مرا سوزند سر تا پا نخواهم گفت کیست
گرچه دریا شد کنار از اشک و این هر جا رسیدگوهر مقصود ازین دریا نخواهم گفت کیست
نیکوان در چشم من بسیار آیند و روندآن که دارد در دل و جان جا نخواهم گفت کیست
سرو بالایان بسی می بینم اما آن که نیستکس به حسن و لطف ازو بالا نخواهم گفت کیست
دارم از شیرین لبی شوری ندانم چون کنمکین نخواهد یافت تسکین تا نخواهم گفت کیست
یار بی مهر و وفا می خواند جامی را به طعنگفت خود را دان که من اینها نخواهم گفت کیست