گنج

شمارهٔ ۱۶۳

این همه خونابه کاندر چشم گریان من استگشته پیدا از جراحت های پنهان من است
قاصدی کاید ز جانان بهر قتل دیگریقاصد جانان مگو کو قاصد جان من است
پرده از راز دلم چون غنچه برخواهد گرفتچاک ها کز شوق آن اندر گریبان من است
خواب دیدم دوش کان لب می گزم اینک هنوزدر لبش مانده نشان زخم دندان من است
می شوم خاک رهت ای باد گرد من ببرهر کجا جولانگه سرو خرامان من است
هر شب از تسبیح خود فوج ملک مانند بازبس که بر اوج فلک فریاد و افغان من است
از جگر جامی کباب آور ز خون دل شرابکامشب آن خوانخواره بدمست مهمان من است