شمارهٔ ۱۶۲
تویی که درد و غمت یار ناگزیر من استجفا و هر چه رسد از تو دلپذیر من است
ز خون دل چه نویسم به لوح چهره خویشچو نیست بر تو نهان آنچه در ضمیر من است
کشم به پیش توجان لیک چون تو شاهی راچه التفات بدین تحفه حقیر من است
همین سعادت من بس که چون مرا بینیبه خاطرت گذرد کین گدا اسیر من است
چو عود بس که خورم گوشمال غم همه شبسرود بزم فلک ناله و نفیر من است
به خار و خس که در آن کوی شب نهم پهلوچنان خوشم که مگر بستر حریر من است
اگر ز پای فتادم چو جامی از غم عشقچه باک چون کرم دوست دستگیر من است