گنج

شمارهٔ ۱۵۹

صبح دولت را فروغ از آفتاب روی توستقبله رندان مقبل گوشه ابروی توست
دمبدم عرضه مده خوبان شهر آشوب راکز همه عالم همین میل دل من سوی توست
روی نیکو از من بد روز پوشیدی ولیچشم نیکویی هنوزم از رخ نیکوی توست
از همه سیمینبران بردی به زور پنجه دستناتوانی را چه تاب ساعد و بازوی توست
لب گزی چون گویمت آزار جان من مجویجان من آزار جان جستن همانا خوی توست
دل به صد شاخ است در بستان صنوبر را چو منگوییا دلداده سرو قد دلجوی توست
یک زمان پهلوی ما یک لحظه پهلوی رقیبراحت و رنجی که ما را هست از پهلوی توست
نیست جامی را نوایی جز سرود عشق توتو گل نورسته‌ای او بلبل خوشگوی توست