شمارهٔ ۱۵۶
چرخ را جامی نگون دان کز می عشرت تهی ستباده از جام تهی جستن نشان ابلهی ست
مرد جاهل جاه گیتی را لقب دولت نهدهمچنان کاماس بیند طفل و گوید فربهی ست
از بقا گردون قبایی بر قد یک تن ندوختخلعتی بس فاخر آمد عمر عیبش کوتهی ست
نیست شاخ میوه دار ایمن ز سنگ ناکسانخوش تهیدستی که او آزاده چون سرو سهی ست
خوش برآ با قطع و وصل باغبان همچون نهالگر تو را زین باغ پر آسیب امید بهی ست
راه بس باریک و شب تاریک و دزدان در کمینبی دلیلی عزم ره کردن دلیل بی رهی ست
هر که چون جامی درین ره شد ز ما و من تهیگر به صورت مبتدی باشد به معنی منتهی ست