شمارهٔ ۱۴۰
لطافتی که رخت را ز جعد خم به خم استهزار عاشق اگر باشدت هنوز کم است
به زلف عمر و به لبها حیات اهل دلیبیا که عمر عزیز و حیات مغتنم است
دلم نیافت نشان زان دهان به ملک وجودنهاده روی کنون در ولایت عدم است
ز صحبتم تو ملولی عظیم و من مشتاقمراست غم که جدایم ز تو تو را چه غم است
هزار مرهم راحت اگر بود حاصلنصیب عاشق مسکین جراحت و الم است
لبت به لطف عبارت ز عالمی دل بردنه در عرب چو تو شیرین زبان نه در عجم است
حریم خاک درت را مقیم شد جامیمزن به تیر جفایش که آهوی حرم است