گنج

شمارهٔ ۱۱۵

صد شاخ گل تازه نشاندم به هوایتبازآ که یکی زان همه ننشست به جایت
بی نکهت پیراهن تو خرقه زدم چاکای غنچه خندان بگشا بند قبایت
مرغی ز دلم گر ز پس مرگ بسازندجایی نپرد جز به در و بام سرایت
سایم به ته کفش تو رخ بهر تسلیچون دسترسم نیست که بوسم کف پایت
هر چند به هر روی قفا می خورم از توهر جا که روی روی نتابم ز قفایت
هر کس به دعا دفع بلا می کند از خویشیارب چه بلایی تو که جویم به دعایت
زانسان که گل از خار دمد در دل جامیگل های وفا می دمد از خار جفایت