شمارهٔ ۱۰۰۳
تا کی از خلق اسیر غم بیهوده شویاز همه رو به خدا آر که آسوده شوی
روز و شب در نظرت موج زنان بحر قدمحیف باشد که به لوث حدث آلوده شوی
مس قلبی چه تکاسل کنی اکسیر طلبزان چه حاصل که به تلبیس زراندوده شوی
خواب بگذار که در انجمن زنده دلان گرشوی دیده ور از دیده نغنوده شوی
مکن ای خواجه درشتی که درین تیره مغاکتا زنی چشم به هر زیر قدم سوده شوی
سعی در کاستن هستی خود کن که چو ماهگر شوی کاسته شک نیست که افزوده شوی
جامی از فقر نسیمی به مشامت نرسدتا خوش از بوده و غمناک ز نابوده شوی