شمارهٔ ۷
حبذا قصری که ایوانش ز کیوان برتر استقبه والای او بالای چرخ اخضر است
سرکشیده ست آنچنان بالا که گویی چرخ راکنگر اطراف بامش شرفه های افسر است
کعبه از سنگ است و هر سنگی که در بنیاد اوستکعبه آسا مقبلان را قبله گاهی دیگر است
چرخ بر معمار او گاه عمارت عرضه کردخشت مهر و مه که این از سیم ناب آن از زر است
گفت خشت سیم و زر اینجا نمی ارزد به هیچبر زمین افکن که فرش ساحتش را در خور است
گل که بهر آجرش دست قضا تخمیر کردخاکش از خلد برین آبش ز حوض کوثر است
بهر استاد مقرنس کار او هر بامدادگج سرشته مهر ز اسفیداج صبح انور است
شاخ و برگ نقش های صفحه دیوار اودر علو منزلت با شاخ طوبی همسر است
زانچه فاضل مانده از نقاش رنگ آمیز اویک سفال لاجورد این گنبد نیلوفر است
شب ز نور شمسه او ذره در چشم ضریرز آفتاب چاشت بر اهل بصر روشن تر است
می کنم دعوی که هست افزون ز عالم فسحتشگرچه طول و عرض عالم کشور اندر کشور است
حجتم این بس که آن شاهی که در عالم ز جاهمی نگنجد در حریمش مهد عزت گستر است
شاه ابوالغازی معز ملک و دین سلطان حسینکز سرابستان جاهش نه فلک یک منظر است
سقف قصرش با ملمع نقش ها بالای چرخهمچو بالای زمین این طارم پراختر است
چون در خلوت سرا بر روی خاصان کرده بازاز سران صد حلقه اش چون حلقه بیرون در است
چون بود در سایه دیوار او جا یافتهگر نهد در قصر خود پای از قصور قیصر است
ملک ازو شد دلبر زیبا و این فیروزه طاقپیش این ایوان مقوس ابروی آن دلبر است
شب سراید زهره بهر پاسبانانش سرودگوییا بر گوشه بامش یکی خنیاگر است
از در دهلیز جاه او که باب دولت استقیمت هر تخته ای تخت هزار اسکندر است
آفتاب و چرخ را با او همی کردم قیاسدر محیط همت او این صدف آن گوهر است
عرصه هیجا که باشد پردلان را روضه ایکش سپر گل غنچه ها پیکان و سوسن خنجر است
هر که آنجا ز ابر تیغ افشانده باران ضرررسته از خون اعادی لاله های احمر است
مدحت جاه و جلالش را چه حاجت نظم منحسن مادرزاد مستغنی ز زیب و زیور است
تا فلک کرده ز خورشید آتش از انجم سپندگرد این قصر جهان آرا چو گردان مجمر است
باده دور از چشم بد در وی گرفته جام عیشآن که همچون جم هزارش جرعه نوش ساغر است