گنج

شمارهٔ ۶

کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر استرخنه ها دان کش به دیوار حصار دین در است
چون سلامت ماند از تارج نقد این حصارپاسبان در خواب و بر هر رخنه دزدی دیگر است
چیست زر ناب رنگین گشته خاکی ز آفتابهر که کرد افسر ز زر ناب خاکش بر سر است
گر ندارد سیم و زر دانا منه نامش گدادر برش دل بحر دانش و او شه بحر و بر است
زن نیی مردی کن و دست کرم بگشا که زرمرد را بهر کرم زن را برای زیور است
کیسه خالی باش بهر رفعت یوم الحسابصفر چون خالی ست ز ارقام عدد بالاتر است
عاشق همیان شدی لاغر میانش کن ز بذلحسن معشوقان رعنا در میان لاغر است
نیست سرخ از اصل گوهر تنگه زر گوییابهر داغ بخل کیشان کرده سرخ از آذر است
زر بود در جیب مال و میل او در جان و باللعل آتش رنگ بر کف لعل و در دل اخگر است
بگذر از ویرانه گیتی سلامت گرچه هستگنج ها در وی که بر هر یک طلسمی منکر است
هر کجا بینی در گنجی و بر در حلقه ایحلقه حلقه کرده ماری در دهان اژدر است
حرص کار مور باشد گر روی با او به گورحشو گور خویشتن بینی که مور بی مر است
شد دهان حرص سنجر پر ولی از خاک مرواین سخن بشنو که مروی از دهان سنجر است
معنی ذراترک آمد مقبلی کو برد بوز امتثال امر ذر در ترک دنیی بوذر است
زر بده وز فحش اولادالزنا را لب ببنددیده باشی قفل زر کز بهر فرج استر است
گرچه باشد زر خوش ابرا کن ز زر کابراست تاجبهر ابراهیم و زر نعلین پای آذر است
از ریا پیشه مجو حاجت که جودش عارضی ستمیوه کی آرد درخت خشک کز باران تر است
لب نیالایند اهل همت از خوان خساندر خور دندان انجم گرده ماه و خور است
طامعان از بهر طعمه پیش هر خس سر نهندقانعان را خنده بر شاه و وزیر کشور است
ماکیان از بهر دانه می برد سر زیر کاهقهقهه بر کوه و بر در شیوه کبک نر است
نفع عامه عامه را اولی ست آری دم خرخوش مگس رانی ست لیکن کون خر را در خور است
مرد کاسب کز مشقت می کند کف را درشتبهر ناهمواری نفس دغل سوهان گر است
ساغر راحت بود از کسب بر کف آبلهوقت آن کس خوش که راحت یافته زین ساغر است
فرج را بند از گلو کن کز زنان سعتریفارغ است آن کس که قوت او ز نان و سعتر است
هر که را خر ساخت شهوت نیم خردل گو به عقلخود به فهم خرده بینان نیم خردل هم خر است
سفله را منظور نتوان ساختن کو خوبروستمیخ را در دیده نتوان کوفتن کان از زر است
شاهدان زر طلب را عارض پر خط و خالدر کف طامع به قصد مال مردم محضر است
روزگارت تیره دستت خالی و دل پر هوسشب دراز و ناخنان افتاده اعضا پر گر است
دست ده با راستان در قطع پستی های طبعبی عصا مگذر که در راه تو صد جوی و جر است
باش در دین ثابت ار ترسی ز قهر حق که پایکرده محکم در زمین عرعر ز بیم صرصر است
نیکی آموز از همه ار کم ز خود آخر چه عیبراستی در جدول زرگر ز چوبین مسطر است
نیست قدر عالی و دون جز به مقدار هنرقصر شه را پاسبان بر بام و دربان بر در است
حکمت اندر رنج تن تهذیب عقل و جان توستقصد واعظ زجر اصحاب و لگد بر منبر است
کامل و ناقص نه یکسانند در قطع امورآنچه از شمشیر می آید نه حد خنجر است
چون کنند اهل حسد طوفان طریق حلم گیرگاه موج آرام کشتی را ز ثقل لنگر است
با حسودان لطف خوش باشد ولی نتوان به آبکشتن آن آتش که اندر سنگ آتش مضمر است
گر نیی همکار با نیکان ز همنامی چه سودیک مسیح ابراء اکمه کرد و دیگر اعور است
خوی نیکو گیرد آن کز نیک یابد تربیتشیر حکمت نوشد آن کام الکتابش مادر است
فعل نیک از نیک خویان جو که در تصریف دهرمشتق اندر صورت و معنی به وفق مصدراست
خارخار شک درون دل بودن جان را چو گرمعنی ان کز برای شک بود زان رو گر است
هست مرد تیره دل در صورت اهل صفاآن زن هندو که از جنس سفیدش چادر است
هر خلل کاندر عمل بینی ز نقصان دل استرخنه کاندر قصر یابی از قصور قیصر است
نفس ظلمت رو به حبل الله ز جنبش باز ماندرشته خورشید بند بال مرغ شب پر است
بی گناهی را به جرم دیگری از روی جهلسرزنش کردن به رسم عاقل دانشور است
کرم را کش می توان عین کرم خواندن چه عیبگر به رغم مردمش ام الخبائث دختر است
هر چه می یابی ز وی آن خاصیت کش ممکن استطعن او بر فقد هر ناممکنی مستنکر است
نیست کوه از بهر همراهی که گویی مزمن استنیست شیر از بهر هم خوابی که گویی ابخر است
سفله گر خجلت کشد ز آثار فعل خود کشدگلخنی را رو سیاه از دود یا خاکستر است
گوش حکمت کش طلب، نی دیده صورت پرستحظ کور از شاهدان خوش نوا بیش از کر است
چون فتد ز آهنگ صحت تار رگ بر عود تنزخمه بهر ساز آن آهنگ زخم نشتر است
نقش پهلو نسخه تفصیل رنج شب بس استجامه چاکی را که تا صبح از حصیرش بستر است
خوش بود خوشخو به هر صورت که باشد چون عبیرکش به سهو ار غافلی تصحیف خواند عنبر است
کوس ناموس ار زنی از چرخ و انجم بر گذرچون دف رسواییت این پر جلاجل چنبر است
سوی معنی رو که گر ماند به صورت با سپندکی کند دفع گزند آن نقطه کاندر مجمر است
کم نشین ز امثال خود ایمن که باشد در رقممثل حنجر خنجر اما بهر قطع حنجر است
طعنه از کس خوش نباشد گرچه شیرین گو بودزخم نی بر دیده سخت است ار همه نیشکر است
کندن بنیاد دولت را بود سیلی عظیمرشحه کلک عوانان گرچه بس مستحقر است
گر عروج نفس خواهی بال همت برگشایکانچه در پرواز دارد اعتبار اول پر است
نیست از مردی عجوز دهر را گشتن زبونزن که فایق گشت بر شوهر به معنی شوهر است
راه عزلت پوی و خرم زی که چندین قهقههکبک ازان دارد که دور از خلق بر کوه و در است
حبس نیلی گنبدی از گریه می شو غرق آبشب چو مرغی کآشیانش غنچه نیلوفر است
منکران را واردات عارفان نبود قبولکافران را معجزات انبیا کی باور است
فقره فقره از کلام شیره مردان گوش کنزانکه بر بوجهل جهل آن ذوالفقار حیدر است
نکته های پست کامل هست طالب را بلندنقطه های یای حیدر تاج قاف قنبر است
خاک یاران شو که پشت کبر و کینت بشکندکحل اغبر چشم نصرت را غبار لشکر است
لشکر انعام نادیده به بانگی تفرقه ستدفتر شیرازه ناکرده به بادی ابتر است
ناپسندی گر رسد از یار روشندل چه باکنیست عیبی آب صافی را که خاشاک آور است
دل بپرور بحر فیض نو به نو کز نخل خشکمی خورد خرمای تر مریم که عیسی پرور است
کافری دان نفس سرکش را که لازم یابیشسرکشی چون سرکش کافی که اندر کافر است
ساغر عشرت مزن با زن که گر هست از نخسترازدار سر عفت آخر از ساغر غر است
بهره از جنسیت افزاید که چون در فصل دیمهر عریان باشد از وی حظ عریان اوفر است
دل مکن با ژنده پوشان بد که جاسوس دلندبهر جاسوسی ست شه کاندر لباس چاکر است
چاره در دفع خواطر صحبت پیر است و بسرخنه بر یأجوج بستن خاصه اسکندر است
جان پژمرده ز فیض پیر یابد زندگیخضر ازان خضر است کز وی سبزه خشک اخضر است
بوی درویشی نداری خرقه پشمین چه سودچند پیچی پشک در نافه که مشک اذفر است
ناز پرورد هوا با نفس نتواند غزازن که باشد لایق معجر چه مرد مغفر است
در جوانی سعی کن گر بی خلل خواهی عملمیوه بی نقصان بود چون از درخت نوبر است
عالم عالی مقام از بهر جر خواهد علوچون علی کش معنی استعلا و کار او جر است
مفتی تر دامن از مستی نوازد همچو دفدفتر خود را دف تر دامن آری دفتر است
فلسفه چون اکثرش آمد سفه پس کل آنهم سفه باشد که دارد حکم کل آنچ اکثر است
فلسفی از گنج حکمت چون به فلسی ره نیافتمی ندانم دیگری را سوی آن چون رهبر است
حکم حال منطقی خواهی ز حال فلسفیکن قیاس آن را که اصغر مندرج در اکبر است
آن بد اختر کش منجم گفته ای چون هر اثرپیش او مسند به اختر شد خدایش اختر است
اختیاری نیست او را اختیار از وی مپرساختیار جمله گم در اختیار داور است
چرخ و انجم جن و مردم هر یک اینجا مضطرنداختیار جمله پیش «من یجیب المضطر» است
نور توحید است در دل مشعر ادراک حقمشعر اخترپرستان را کجا آن مشعر است
معنی معشر معیت با شر آمد زان سببنیست زین معشر کسی بی شر اگر بو معشر است
حکمت یونیان پیغام نفس است و هواحکمت ایمانیان فرموده پیغمبر است
نامه کش عنوان نه قال الله یا قال النبی ستحاصل مضمون آن خسران روز محشر است
نیست جز بوی نبی سوی خدا رهبر تو رااز علی جو بو که بوی بوعلی مستقذر است
دست بگسل از شفای او که دستور شقاستپای یکسو نه ز قانونش که کانون شر است
صاحب علم لدنی را چه حاجت خط و لفظصفحه دل مصحف است آن را که قرآن از بر است
جامی احسنت این نه شعر از باغ رضوان روضه ای ستکاندرو هر حرف ظرفی پر شراب کوثر است
در سواد خط آن انوار حکمت مختفی ستچون شب تاریک آبستن به صبح انور است
همچو بکر فکر خسرو زاده است از لطف طبعدر کمال خوبی این یک خواهر آن یک خواهر است
ای بسا خواهر که با خواهر چو گردد جلوه گردر جمال اکبر بود هر چند در سال اصغر است
«لجة الاسرار» اگر سازم لقب آن را سزاستزانکه از اسرار دین بحری لبالب گوهر است
«حجة الاحرار» اگر با آن کنم ضم هم رواستزانکه بر مطلوب هر آزاده حجت گستر است
مر بود پنجاه و چون آمد دو مر ابیات آندر صفا و محکمی شاید که گویم مرمر است
سال تاریخش اگر فرخ نویسم دور نیستزانکه سال از دولت تاریخ او فرخ فر است