شمارهٔ ۳
گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاستمشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست
آسان مگیر کار که در سین این طلسمدندانه ای که بینی دندان اژدهاست
نادر بود که دست دهد فتح این طلسمآن را که نی به دست ارادت کلید لاست
چل سال بایدت که بجنبانی این کلیدگر هرگزت گشادن این قفل مدعاست
تصویر لا به صورت مقراض بهر چیستیعنی برای قطع تعلق ز ماسواست
نور قدم ز رخنه لا می کند طلوعخوش خانه دلی که ازان رخنه پر ضیاست
یابد ره برون شد ازان رخنه عاقبتهر کس به حبس هستی خود مانده مبتلاست
هست آن عصای شق شده از بس که دل بدوبا نفس در محاربه با دیو در غزاست
زینهار کان عصا منه از کف که چون کلیمفرعون تو زبون شده آخر بدان عصاست
پهلوی هم دودار بود شکل لاکزانمقصود زجر هر دغل و قهر هر دغاست
دانی که آن دغا و دغل کیست نفس و دیوکین سرکشیده ز امر حق آن سخره هواست
آمد دو شاخ لا چو دو انگشت متصلسالک به آن ز رشته وحدت گره گشاست
زان رشته چون گره بگشاید بداند آنکجز رشته نیست آن که به صورت گره نماست
زان رشته کن کمند سوی اوج نیستیگر از حضیض هستیت آهنگ ارتقاست
فقر است راحت دو جهان زینها ازانمیل غنا مکن که غنا صورت عناست
راحت همین به قاف قناعت بود بلیعنقا همه عناست چو از قاف خود جداست
عاریت است هر چه دهد گردش سپهرعارض بود بیاض که از گرد آسیاست
بی تخت چون نشیند و بی تاج چون زیدآن کو به تخت خسرو و از تاج پادشاست
گو تخت و تاج زیر و زبر شو که باک نیستدرویش را که تاج نمد تخت بوریاست
فرمانروا مگوی کسی را که تیر حکمبر مور و پشه گر فکند فی المثل خطاست
فرمانروا کسی ست که منشور قدرتشیفعل کما یرید و یحکم کما یشاست
تکوین هر مراد که خواهد به قول کنقول کن و وجود مکون معا معاست
هر ظلمتی که هست ز ناراستی توستخور را گم است سایه چو در حد استواست
نفس تو از گنه تهی از دست کوتهی ستاز دست نارساست که بدکاره پارساست
تیری ست کج شده که به آتش بود سزاآن را که قد به خدمت همچون خودی دوتاست
در طاعت خدای دو تا شو که تا کمانکج نیست نیست در نظر اعتبار راست
نفس تو را خرید حق از بهر بندگیتصدیق این معامله «ان الله اشتری » ست
غل ساختن ز طوق هوا تا نهی به ظلمبر بنده خدای نه دأب اولی النهی ست
خوش دار حال را به خلاصی ز قید خویشکاینده و گذشته غم افزا و غصه زاست
حاشا که حال خوش دهدت رو چو کار توگه فکر ما یجی گهی ذکر ما مضی ست
بگذر ز خود که پر نشود از هوای هوهر کس که نی انای دلش خالی از اناست
گر اره ات نهند به سر سر مکش که آنبر فرق فقر کنگره تاج کبریاست
ور خنجرت زنند به دل دل بنه که آندرها گشاده بر دلت از عالم بقاست
در هر قدم مپای که مقصد نه منتهی ستدر هر گذر مای ست که ره را نه منتهاست
گر نی رهی ست این که نهایت پذیر نیستآن را که مهتدی ست چه حاجت به اهدناست
ایمن مزی که کند شور بارگی سعیگر زانکه زجر سائق خوفش نه از قفاست
نومید هم مباش که بیرون رود ز راهگر نی زمام او به کف قائد رجاست
ره را میان خوف و رجا رو که در خبر«خیرالامور اوسطها» قول مصطفی ست
آمد صدای بانگ جنازه ز صوب شهرما و تو را به خوان اجل آن صدا صلاست
می ترسی از فنای خود آخر ز صوفیانبشنو که گفته اند بقا از پی فناست
نی از فناست ترس تو از زنگ هستی استکآیینه حقیقت آن را ز خود نکاست
اخلاق نیک و بد همه تخم است و تو زمیناحوال آخرت ز تو روینده چون گیاست
تخمی که در زمین بود آخر همان دمدگر ارغوان و لاله و گر سیر و گندناست
باشد هوای نفس عفن زو فرار کنچون روح را عفونت آن مایه وباست
کسر بتان ملت کفر آید از خلیلقهر قوای نفس قوی کار اقویاست
آزار جو عزیز بود لطف خوی خواراین ست طبع دهر دلت مضطرب چراست
مستلزم ممات بود زهر و قیمتی استسرمایه حیات بود آب و کم بهاست
جوع بست و عزلت و سهر و صمت چار رکنزین چار رکن قصر ولایت قوی بناست
زین چار چاره نیست کسی را که همتشدر ساحت زمین دل این طرفه قصر خاست
خواهی صدای فقر تو گیرد همه جهانکم خور که از درون تهی کوس پرصداست
معتاد شو به حکم تجوع تری اگردر دل تو را مطالبه دولت لقاست
بهر فراغ دل طلب گنج می کنیآن گنج را که می طلبی کنج انزواست
خلق اژدها و صحبتشان کام اژدهااز کام اژدها به حیل رستن از دهاست
در دیده میل خواب بود میل چشم دلچشم دلت ز آفت این میل بی جلاست
گردی به دیده از ره بی خوابی ار کشیروشن شود به چشم دلت کان چه توتیاست
در صمت جو نجات که حکمی که عاقبتبر شرط من صمت مترتب شود نجاست
نقشی ست بی ثبات سخن کش پی هوسکلک زبان رقم زده بر صفحه هواست
برتر ازین همه چه بود جست و جوی پیرپیری که پای بر پی پیران پیشواست
پیری که در افاضه نور آفتاب و ماهپیش ضمیر انور او کمتر از سهاست
پیری که در جهان برون از زمان اونه پرتو صباح و نه تاریکی مساست
پیری که چون ز پستی هستی کند عروجنعلین پای همت او تاج عرش ساست
پیری که چون ز نکته اخلاص دم زنداخلاص مخلصان همه در جنب آن ریاست
پیری که جذب همت او درکشد تو رایکسر به عالمی که نه ارض است و نی سماست
در قید طینتی چه کند با تو جذب پیرکه را ز گل کشیدن نی طبع کهرباست
نی نی قیاس را بهل اینجا که جذب پیراول کشیدنت ز گل و آبش اقتضاست
چون ز آب و گل خلاص شدی می برد تو راتا اوج لامکان که در او عرش زیر پاست
جامی به گفت و گو مکن اثبات فقر از آنکاثبات آن اقامت برهان انتقاست
پهلو بس است لوح و نی بوریا قلمدر شرح رنج شب که ز بی بستری تو راست
دردی که شب سر تو ز بی بالشی کشدزیر سر تو سنگ بر آن درد سر گواست
دعوی کنی که پیر شدم زیر بار دلبرهان مستقیم برین دعوی انحناست
قول زبان و فکر خرد صورت است و بسآنجا که سر فقر بود این همه هباست
گر سر فقر بایدت از خواجه ای طلبکز سر فقر سر زده از کسوت غناست
آن خواجه ای که خوان کرم تا کشیده استهر جا شهی ست بر در دهلیز او گداست
نبود ز شرع جنبش و آرام او بروناو مقتدی و خواجه کونین مقتداست
چون در زمانه نصرت دین محمدیاو کرده است ناصر دینش لقب سزاست
گویم به وجه تعمیه نامش نه آشکارزیرا که طبع اهل ادب را ازان اباست
چون شست دل ز عجب دمد زو شمیم فقرزان رو شمامه سان به یدالله گرفته جاست
همچون شمامه بر سر دستش گرفته استفضل ازل چو از نفسش بوی فقر خاست
چشم امید خلق همه گرچه سوی اوستچشم شهود او ز همه خلق بر خداست
امواج بحر کی شود او را حجاب بحربا بحر بی حجاب چو جان وی آشناست
دهقان این سراست ولی از کمال حزمانبار کرده حاصل خود را در آن سراست
کارش حراثت است اگر نغلطم خود اوستآن حارثی که داده نشان ختم انبیاست
در مزرع سلوک ز باران فیض اوتخم ارادت همه در نشو و در نماست
چون کلک او متاع خطا آورد به روممنقاد خط او ز در روم تا خطاست
بس نارواست بر خطش انگشت چون ازوحاجات عالمی به دو انگشت خط رواست
زین گفته قصد من نه ادای ثنای اوستبر آفتاب شب پره را کی حد ثناست
گوید نشان ز پرتو خورشید شب پرهیعنی که رسته چشم من از ظلمت عمی ست
ورنی در آن مقام که خورشید انور استآن قوتش که چشم به بالا کند کجاست
ز اطناب در سخن چو میسر نمی شودعد شمایلش که مبرا از انتهاست
شد وقت آنکه ختم کند بر دعای اوزیرا دعای او همه آفاق را دعاست
تا بر مس وجود مرید کمال جویفر حضور پیر مکمل چو کیمیاست
ممدود باد سایه فر حضور اوبر فرق هر که روی دلش در ره هدی ست