گنج

شمارهٔ ۲

مرحبا ای قاصد ملک معالی مرحباالصلا کز جان و دل نزل تو کردم الصلا
نامه سربسته آوردی که گر چون نافه اشسر شکافی بر مشام جان زند بوی وفا
غنچه بشکفته است از گلبن فضل و هنردر بهارستان دانش یافته نشو و نما
لقمه پیچیده است از خوان لقمان آمدهتا شود جان و دل حکمت شناسان را غذا
بود موسی را عصایی پیش ازین در کف که خوردسحرهای ساحران چون شد به معجز اژدهای
گشته بر انواع سحر این نامه طی گویا که هستدر کف دانشوران یک شبر مانده زان عصا
لف او را گر کنی نشر از بدیع نظم و نثرپر ز صنعت یابیش از ابتدا تا انتها
از بیاض فرجه بین السطور او بودنهر سیمین را ز هر سو خاسته مشکین گیا
سوی معراج حقایق عقل و جان را سلم استشکل و ترتیب سطورش کامده سلم نما
سلم است اما در او غیر از تنزل نیست دأبطرفه حالی کان تنزل هست عین ارتقا
پایه پایه عقل ازان سلم چو می آید فرومی نهد گویی ز هر پایه فراز عرش پا
نظم و نثرش بین که پنداری دبیر چرخ کردعقد پروین را در اثنای بنات النعش جا
یا خود افتاده ست مخزونات گنج پر گهربر بساط عرض یعنی متصل بعضی جدا
فقره های نثر او قوت ده پشت هنرنکته های نظم او روشنگر تیغ ذکا
خواستم گیرم دوات از مه سیاهی از ظلامخامه از تیر و بیاض از صفحه شمس الضحی
تا جواب آن کنم انشا دبیر عقل گفتبر مدار از چهره اندیشه جلباب حیا
ز آسمان جود چون رخشنده گردد آفتابدر مقابل سهو باشد جستن نور از سها
در ریاض فضل چون بالا کشد سرو سهیاز بنفشه نیست لایق جلوه با پشت دوتا
در سخن آنجا که باشد طبع سحبان سحر سازکی پسندد عاقل از طیان که گردد ژاژخا
ور ضرورت باشد این معنی طریق شعر گیرناروای غیر شاعر هست شاعر را روا
چون دبیر عقل زد بهر من این سنجیده رایسر زد از خاطر به وفق رایش این مطلع مرا
جز تو نبود قاصدی بی قاصدان را ای صباخیز و بگذر سوی آن مقصود جانها قاصدا
عرضه ده آنجا سلامی از سلامت منشعببلکه چون اسم سلام آفاقیان را ملتجا
سینش از دندانه ها پیوسته دندان کرده تیزتا گشاید از رگ جان عقده رنج و عنا
لام او بار دل ما دیده و خم کرده پشتتا به پشت خم کشد آن را به سر حد ادا
وان الف دال آمده در وی که پا ننهاده ایمبی لوای استقامت در ره عشق و ولا
حلقه میمش بود شاهد بر آن معنی که کردسر اخلاص و محبت حلقه ای در گوش ما
بعد تبلیغ سلام از بنده جامی عرضه کنگر مجال گفت و گو باشد در آن حضرت تو را
کآرزوی من به دیدارت بسی کامل تر استز آرزوی عاشق مفلس به وصل کیمیا
تشنه را در بادیه روزی که باشد از سمومگرم چون اخگر زمین سوزنده چون آتش هوا
میل دل دانی چه سان باشد به سوی آب ازانشوق من افزون بود سوی تو ای بحر عطا
غرق بحر شوقم ار سویت نویسم شرح آننیست آن جز جنبش دستی به قصد آشنا
نیست در شهر تو را از بهر منع زایرانشهر بی در را چه سان در بست بر رویم قضا
از گران جانی نیارم سویت آمد ورنه هستجذب شوق از پیش روی و دفع اضداد از قفا
هست جنبانیدن از جا کوه آهن را محالگرچه گردد باد صرصر یار با آهن ربا
شد فضای ملک هستی بر دلم چون نای تنگمی رسد هر دم نفیرم بر فلک زین تنگنا
بر جبین داغ نفاق از یک طرف جمعی دغلبر زبان لاف وفاق از یک طرف مشتی دغا
دوستان این دشمنان آن می ندانم در میانتا به کی باشم مذبذب لا الی و لا الی
چند گردم گرد شهر و روستا دردا که نیستهمزبانی یافت نی در شهر نی در روستا
درد تنهایی گریبانگیر من شد تا ربوددهر خوان از کفم دامان اخوان الصفا
پاکبازانی به تن بر ساحل بحر وجودلیک سر جانشان مستغرق موج فنا
مستقر صورت ایشان حضیض مسکنتمرتقای همت ایشان حریم کبریا
جای نی در ارض نی اندر سما یابندشانطرفه تر حالی کزیشان پر بود ارض و سما
گم شود چون قطره در دریا اگر یابد گذربر دل ایشان ز اوج عرش تا تحت الثری
از نوازشهای شیرین وز نصیحت های نرمخستگان را مرهم و آزردگان را مومیا
تاج و تخت سلطنت را خواب بینند و خیالشب چو آسایند سر بر خشت و تن بر بوریا
یک نفس ز اوقاتشان عیش مخلد را سببیک گهر ز انفاسشان ملک مؤبد را بها
رویشان در دفع ظلمت ها مصابیح الظلمرایشان در حل مشکلها مفاتیح الهدی
آه و واویلاه من هجرانهم بعد الوصالآه و واویلاه من فقدانهم بعد اللقا
کیف لا اشکو و قد زادت تصاریف المحنکیف لا ابکی و قد طالت بتاریخ الجوی
مانده زیشان دور از اصحاب صورت کرده اماختیار گوشه تجرید و کنج انزوا
لیک با جمعی برون از کسوت نوع بشرعقد صحبت بسته ام هم در خلا هم در ملا
فیض ایشان چون رسیدت از قلم بی واسطهمانده محفوظند لوح آسا ز نقش هر خطا
وحشیان حرف را کز هم گریزان آمدندقید کردستند در مشکین سلاسل عمرها
پوست پوشانی فرو بسته لب از گفتار لیکبر طلبگاران به تأیید نظر مشکل گشا
آن یکی برتر ز جمله در علو مرتبهچون پیمبر باطن او مهبط وحی خدا
وان دگر از بهر دورافتادگان او را دلیپرخبرهای صحیح از بارگاه اصطفا
آن یکی ز اسرار قرآن برقع شبهت گشایوان دگر ز آیینه سنت ظلام شک زدا
آن یکی از جنبش مشائیان در وی اثروان دگر از تابش اشراقیان بر وی ضیا
آن یکی دوشیزگان سر وحدت را ز رخبرگرفته در حضور بالغان ستر خفا
وان دگر تشحیذ خاطر را نهاده در میانگاه نثری دلفریب و گاه نظمی جانفزا
از فرنگی شیشه چشم خویشتن کرده چهارکرده رو در روی ایشانم نشسته دایما
گر شود ابر سآمت بر رخ معنی حجابیا برد گرد ملال از دیده فکرت جلا
پای از سر سازم و کرسی ز زانو پس نهمپای بر کرسی لکی ارقی الی الروض العلی
سر ز جیب تن برآرم دیده جان افکنمبر جهانی همچو صحرای امل بی منتها
ملکی از نور و ظلم برتر که هر کانجا رسیدگفت لیس عند ربی لاصباح و لامسا
نی در او بغض و عداوت نی در او حرص و املنی در او کبر و رعونت نی در او زرق و ریا
لاله راغ وی از باران صفوت در نموآهوی دشت وی از ریحان حیرت در چرا
داده هوی آهویش جان را نشان از کنه غیبخوانده لای لاله اش دل را به نفی ماسوا
شاهباز دل هنوز اندر هوایش پرزنانقید آب و گل کشد بازم به این وحشت سرا
زان شکارستان هزاران صید معنی آورمبهر قوت جمعی از خوان حقایق ناشتا
لیک غرق حیرتم من کین یهودی سیرتانمی کنند از من و سلوی میل سیر و گندنا
نیست مقبول جعل جز آنکه خود گرد آوردگوی عنبر گر نهی پیشش کجا بوید کجا
محرمی چون نیست پیدا زانچه دارم در ضمیرجز دهان بستن دوات آسا نمی بینم دوا
ور شوم مضطر ز خامه برتراشم محرمیوز زبان وی کنم در نامه عرض ماجرا
سر بچسبانم به خوناب جگر وز داغ دلبرنهم مهر و فرستم سوی خدام شما
از جوانمردان کهفم معرض از اغیار و نیسترازدار من ورای کهف یا کهف الوری
هم جهان را خواجه ای هم فقر را دیباچه اینلت سرالفقر لکن تحت استار الغنی
مدح تو خواهم نه همچون شاعران و منشیاندارد از آوای زاغان طوطی طبعم ابا
چیست شغل شاعران تنسیق اوصاف و نعوتچیست دأب منشیان تلفیق القاب و کنی
وین تکلف گرچه زر ده دهی باشد به فرضکم عیار آید به معیار قبول اذکیا
خود ثنای خویش کن یعنی سوی معنی گرایوز حد مدح گرفتاران صورت برتر آ
پای جایی نه که دون پایه قدرت بودور بود برتر ز گردون پایه مدح و ثنا
غرقه شو در لجه بحری کش افتاده به روینیست بیش از برگی از نیلوفر این نیلی وطا
قطره بیش از بحر گنجد در انا لیکن چو شدمتحد با بحر تاب وی کجا آرد انا
اینچنین مدحی که گفتم چون نه حد غیر توستمدح گو را اختصار اولی نماید بر دعا
تا بود سرمایه صوفی فنا از بود خویشباد ازان سرمایه حاصل سود تو گنج بقا
تیزبین بادا تو را چشم یقین تا غایتیکش ترقی ممتنع باشد پس از کشف غطا