شمارهٔ ۱۹
بانگ رحیل از قافله برخاست خیز ای ساربانرختم بنه بر راحله آهنگ رحلت کن روان
بندش ز زانو برگشا بهر حدی برکش نواساز از نوای جانفزا بر وی سبک بار گران
ناقه ز الحان عرب آسوده از رنج و تعبطی می کند با صد طرب یک روزه ره در یک زمان
جز قصه سلمی مگو تا ره شود از ذکر اوکوته که آمد پیش رو پیدای ناپیدا کران
تیهی به غایت پر خطر خالی ز راه و راهبرنی در وی از جنی اثر نی در وی از انسی نشان
دور افق ارجای او عرض فلک پهنای اوگم گشته در صحرای او مساحی وهم و گمان
بری ست پر حر ای عجب دوزخ صفت ذات اللهببر ریگ او یربوع و ضب افتاده چون ماهی طپان
گر آب جویی سال و مه ناری سوی یک قطره رهجز آنکه گرید گه به گه بر تشنگانش آسمان
هست از سراب تو به تو بحری شگرف و سو به سوصد کشتی از ناقه در او گشته روان بی بادبان
بسته به هر یک محملی بنشسته در وی مقبلیوز پی حدی کن بیدلی خوش لهجه و شیرین زبان
من هم به فقر و فاقه خوش در خیل ایشان ناقه کشناقه کش اما ناقه وش داده به دست دل عنان
نی هیچ جا منزل مرا نی دل به کس مایل مرامن ناقه را و دل مرا سوی حریم جان کشان
یارب مدینه است این حرم کز خاکش آید بوی جانیا ساحت باغ ارم یا عرصه روض الجنان
بادش نسیم مشکسا آبش زلال جانفزاخاکش بود کحل جلا در دیده اهل عیان
چون کعبه آمد قبله گه بر طایفان بگشاده رههر سنگ ازو سنگ سیه هر کنج بامش ناودان
جانها قدم کرده ز سر بهر طوافش رهسپرفرض مطافش کرده پر مرغان قدسی آشیان
اطلال او خیرالطلل ربعش دل و جان را محلهر دمنه اش ضرب المثل در خرمی چون بوستان
خرم ازان باران و نم کاید ز دریای قدمرویاند از خاک دژم گلهای حسن جاودان
گلهای حسن معنوی عشق کهن را زان نویگر شمه ای زان بشنوی چون بلبل آیی در فغان
حسنی که بر مه تافته مه جیب خود بشکافتهدر جنت از وی یافته سرمایه خیرات حسان
سرچشمه آن حسن اگر خواهی که یابی زودترتا روضه خیرالبشر مرکب ز همت کن پران
سلطان اقلیم وفا شاه سریر اصطفاسر دفتر صدق و صفا سرمایه امن و امان
کافی الوری هادی السبل ختم اولوالعزم از رسلمشکل گشای جزو و کل فرمانروای انس و جان
دریای امکان و قدم بودند در طغیان به هماو در میانشان از کرم شد برزخ لایبغیان
بحر است جان انورش ساحل لب جان پرورشباشد طفیل گوهرش محصول کان کن فکان
قرآن که با آی و سور دارد ز اعجازش اثراز مثل آن عاجز شمر فکر همه اهل بیان
هر حرف ازان خوش زمزمه شد بهر تلقین همهسر ازل را ترجمه راز ابد را ترجمان
از رشک آن بگسیخته بر خاک خذلان ریختهنظمی که بود آویخته در کعبه بهر امتحان
می ساخت روشن راه را دعوت کنان بدخواه رابشکست قرص ماه را بر گوشه این گرد خوان
چون فوت شد عصر از علی از بهر وی نز کاهلیگشت از دعایش منجلی از غرب شمس خاوران
روزی که با خصم دغا شد لطف او برهان نماالزام حجت را حصا شد در کفش تسبیح خوان
حنانه آمد در حنین از فرقت آن نازنینآن دم که شد منبرنشین بر سامعان گوهر فشان
اشجار را بهر کف آواز داد از هر طرفپیشش زدند از دور صف شد در قفای آن نهان
شد سوی اعدا از کرم زد پیش او از حال سمبزغاله مسموم دم کز وی نیالاید دهان
شد بر در غار محن بهرش عناکب پرده تنتا از حسود پرفتن بر جان او ناید زیان
بر رغم بدخواهان دین شد پیش تیر و تیغ کینچون بیضه های آهنین بیض حمامش پاسبان
با فرقه از دین بری در معنی پیغمبریچون زد دم از دعویگری شد ذیب و ضب شاهد بر آن
می شد به وفق رای او در ره کمین مولای اودر سجده پیش پای او بنهاد سر شیر ژیان
کف بر بزی کش از کبر پستان نبود از شیر ترمالید و شد پر شیر تر پستانش از میش جوان
زاندک طعامی در دمی اطعام کرده عالمیوان طعمه بی بیش و کمی باقی به جایش همچنان
صد تشنه بی راه و رو بود از کف او آب جواز فرجه انگشت او شد آب جوشان چشمه سان
می رفت یارش تیره شب دادش به کف چوبی عجبشد چوب شمع بی لهب یا خود چراغ بی دخان
سایه نبودش همچو خور وین طرفه تر کاندر سفراز تاب خور بالای سر بودی سحابش سایه بان
در حرب خصم بد نهاد ایزد پی دفع فساداز ما رمیتش تیر داد از قاب قوسینش کمان
هرگه نهاده پا برون از تنگنای چند و چونیک گام او بوده فزون از عرصه کون و مکان
آن شب که می زد از حرم بر مسجد اقصی علممی راند تا ملک قدم یکران همت زیر ران
می شد قرین جان و تن تا بارگاه ذوالمنننی جان رهین ما و من نی تن اسیر خان و مان
گفتش به گوش هوش در اسرار غیبی سر به سردانای بی فکر و نظر گویای بی کام و زبان
بر امت گستاخ وی گردد بساط لطف طیگر ننهد آن فرخنده پی پای شفاعت در میان
از رفتگان خفته خوش کی حشر گردد پرده کشتا طلعت خورشیدوش ننماید از برد یمان
هر خرق عادت کاولیا بر خلق عالم برملاظاهر کنند آن را جدا از معجزات او مدان
اوصاف او پیش خرد بیرون بود از حد و عدحاشا که در عمر ابد آخر شود این داستان
نبود درین دیر کهن از نعت او خوشتر سخنزین نکته جامی بس مکن تا تاب داری و توان
نعتش ز بس فرخندگی جان را دهد پایندگیهست آن زلال زندگی می باش ازان رطب اللسان