گنج

بخش ۹ - در نصیحت نفس مفلس از بضاعت طاعت و دلالت وی به طریق تجرید و قناعت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۵ بیت
دلا دیده دوربین برگشایدرین دیر دیرینه دیرپای
ببین غور دور شبانروزیشبه خورشید و مه عالم افروزیش
نگویم قدیم است از آغاز کارکه باشد قدم خاصه کردگار
حدوث ار چه شد سکه نام اونداند کس آغاز و انجام او
شب و روز او چون دو یغمایی انددو پیمانه عمر پیمایی اند
دو طرار هشیار و تو خفته مستپی کیسه ببریدنت تیز دست
ز نقد امانی تو را کیسه پربه جان دشمن کیسه پر کیسه بر
چو کیسه به سیم و زر آکنده استدل کیسه داران پراکنده است
یکی جمع شو زین پراکندگیتهی کن دل از کیسه آکندگی
به عبرت نظر کن که گردون چه کردفریدون کجا رفت و قارون چه کرد
پی گنج بردند بسیار رنجکنون خاک ریزند بر سر چو گنج
پی عزت نفس خواری مکشز حرص و طمع خاکساری مکش
چه خوش گفت آن صوفی سفره دارکه نبود جهان جز یکی سفره وار
ازین سفره بنگر که در مرگ و زیستنصیب تو با این همه خلق چیست
نصیب تو زان نیست یک لقمه بیشمنه بهر آن رنج بر جان خویش
اگر خواهدت از جگر خون چکیدنخواهد نصیب تو افزون رسید
طلب را نمی گویم انکار کنطلب کن ولیکن به هنجار کن
به مردار جویی چو کرکس مباشگرفتار هر ناکس و کس مباش
پی لقمه چون سگ تملق مکنبه فتراک دونان تعلق مکن
رهان گردن از بار غل طمعفشان دامن از خار ذل طمع
طمع پای دل را به جز بند نیستطمع کار مرد خردمند نیست
طمع هر کجا حلقه بر در زندخرد خیمه زانجا فراتر زند
میامیز چون آب با هر کسیمیاویز چون باد در هر خسی
نیابی به جز ناکسی از کساننبینی به جز دیده ریش از خسان
خلاصی تو زآبرو ریختنچه بخشد به مردم نیامیختن
خوش آن کو درین لاجوردی رواقز آمیزش جفت طاق است طاق
دلش بسته خویش و پیوند نیستبه سودای بیگانگان بند نیست
بود عیسی آساش همت قویبه تنها نشینی و یکتا روی
نه زین دامگه بند بر گردنشنه زین خاکدان گرد بر دامنش
کفش صفر و زان قدر او چون عددیکی گشته ده، ده رسیده به صد
ازان صفر بختش به فرخندگیبه هر گوش ازو حلقه بندگی
ز گیتی به هر خشک و تر ساختهز هر آرزو سینه پرداخته
نگشته چو گل پایبند خساننیاورده سر در کمند کسان
ببندد ز پیرامن شهر بارکشد گردن از منت شهریار
بر اهل ولایت نیاید پدیدکه تا ننگ والی نباید کشید