بخش ۸ - گوش خالی فرزند ارجمند را به گوهر پند گوهر بند کردن و لوح ساده اش را به نقوش نصیحت نشانمند ساختن
بیا ای جگر گوشه فرزند منبنه گوش بر گوهر پند من
صدف وار بنشین دمی لب خموشچو گوهر فشانم به من دار گوش
شنو پند و دانش به آن یار کنچو دانستی آنگه به آن کار کن
ز گوش ار نیفتد به دل نور هوشچه سوراخ موش و چه سوراخ گوش
به دانش که با آن کنش یار نیستبه جز ناخردمند را کار نیست
نیاید ز دل سرمه دانیت خوشچو نبود ازان دیده ات سرمه کش
بزرگان که تعلیم دین کرده اندبه خردان وصیت چنین کرده اند
که ای همچو خورشید روشن ضمیرچو صبح از صفا شیوه صدق گیر
به هر کار دل با خدا راست دارکه از راستکاری شوی رستگار
به طاعت چه حاصل که پشتت دوتاستچو روی دلت نیست با قبله راست
همی باش روشندل و صاف رایبه انصاف با بندگان خدای
به هر ناکس و کس درین کارگاهز خود می ده انصاف و از کس مخواه
دم صبحگاهان چو گردان سپهربر آفاق مگشای جز چشم مهر
ازان چرخ را برتری حاصل استکه هر ذره را مهر او شامل است
چو باید بزرگیت پیرانه سربه چشم بزرگی به پیران نگر
همی کن به پیران بی کس کسیکزین شیوه دانم به پیری رسی
به تخصیص پیری که سرور بودبه پیری به هم پیر پرور بود
به خردان به چشم حقارت مبینبسا خرد صدر بزرگی نشین
بود قیمت گوهر از آب و رنگچه غم زانکه خرد است نسبت به سنگ
به هر دشمنی کان برونی بودوگر دشمنیهاش خونی بود
به حلم و مدارا چو کوه آی پیشز تیغ جفایش مکش فرق خویش
به خصم درونی که آن نفس توستز تو بردباری نباشد درست
در آزار او تیغ خونریز باشبه خونریزیش دمبدم تیز باش
نصیحتگری بر دل دوستانبود چون دم صبح بر بوستان
به باغ ار نباشد صبا بهره دهز دل غنچه را کی گشاید گره
به درویش محتاج بخشش نمایفرو بسته کارش به بخشش گشای
بود او چو لب تشنه کشت و تو میغچرا داری از کشت باران دریغ
ز نادان که اسراردان سخننباشد بگردان عنان سخن
چو گردد ازو خرمنت شعله خیزپی کشتن شعله روغن مریز
تواضع کن آن را که دانشور استبه دانش ز تو قدر او برتر است
بود دانش آب و زمین بلندز آب روان کی شود بهره مند
کی افتد به کف مرد را در نابسر خود نبرده فرو زیر آب
زبان سوده شد زین سخن خامه راورق شد سیه زین رقم نامه را
چه خوش گفت دانا که در خانه کسچو باشد ز گوینده یک حرف بس
همان به که در کوی دل ره کنیمزبان را بدین حرف کوته کنیم
بیا ساقی و طرح نو درفکنگلین خشت از طارم خم بکن
برآور به خلوتگه جست و جویبه آن خشت بر من در گفت و گوی
بیا مطرب و عود را ساز دهز تار ویم بر زبان بند نه
چو او پرده سازد شوم جمله گوشنشینم ز بیهوده گویی خموش