بخش ۵۳ - ظاهر شدن علامات وفات بر اسکندر و مکتوب نوشتن وی به سوی مادر
چنین داد داننده داد سخنز مشکل گشای سپهر کهن
که از وضع افلاک و سیر نجومز حال سکندر چنین زد رقوم
که چون صبح اقبالش آید به شامبگردد تر و خشک گیتی تمام
به جایی که مرگش مقدر بودزمین آهن و آسمان زر بود
بود زیر پا آهنین بسترشبه بالای سر سایبان زرش
سکندر چو آمد ز دریا برونسپه را سوی روم شد رهنمون
همی رفت آورده پا در رکابچو عمر گرانمایه با صد شتاب
همی راند شکر به هر کوه و دشتبه هر روز از کشوری می گذشت
نبودی در آن جنبش کوه گاهبه جز خانه زینش آرامگاه
یکی روز در گرمگاه تموزگرفته جهان خسرو نیمروز
به دشتی رسید آتشین ریگ و خاکچو طشتی پر از اخگر تابناک
هوایش چو آه ستمدیده گرمز بس گرمیش سنگ چون موم نرم
به هر راهش از نعل های مذابنشان سم بادپایان پر آب
سمندر اگر کردی آنجا گذرچو پروانه اش سوختی بال و پر
چو تابه زمین آتش افشان در اوچو ماهی شده مار بریان در او
اگر پر درم مشت بستی لئیمفرو ریختی همچو سیماب سیم
سکندر در آن دشت پر تاب و تفهمی راند از پردلان بسته صف
ز آسیب ره در خراش و خروشبه تن خونش از گرمی خور به جوش
ز جوشش چو زد در تنش موج خونز راه دماغش شد از سر برون
فرو ریختش بر سر زین زرز ماشوره عاج مرجان تر
بسی کرد در دفع خون حیله سازولی خون نیستاد ازان حیله باز
ز سیل اجل بر وی آمد شکستبر آن سیل رخنه نیارست بست
بر او تنگ شد خانه پشت زینشد از خانه مایل به سوی زمین
ز خاصان یکی سوی او رفت زودبه تدریجش آورد ازان زین فرود
ز جوشن به پا مفرش انداختشز زرین سپر سایبان ساختش
به بالای جوشن به زیر سپرزمانی فتاد از جهان بی خبر
چو بگشاد ازان بی خودی چشم هوشبه گوشش فرو گفت پنهان سروش
که اینست جایی که دانا حکیمدر آنجا ز مرگ خودت کرد بیم
چو از مردن خویش آگاه شدبر او راه امید کوتاه شد
دبیری طلب کرد روشن ضمیرکه بر لوح کافور ریزد عبیر
نویسد کتابی سوی مادرشتسلی ده جان غم پرورش
چو بهر نوشتن ورق کرد بازسر نامه را ساخت مشکین طراز
به نام خداوند پست و بلندحکیم خرد بخش بخرد پسند
ازو عقل را رو در آوارگیوزو عشق را چاره بیچارگی
هراسندگان را بدو صد امیدشناسندگان را ازو صد نوید
بسا شهریاران و شاهنشهانکه کردند تسخیر ملک جهان
ز زین پای ننهاده بالای تختبه تاراج آفاتشان داده رخت
یکی زان قبل بنده اسکندر استکه اکنون به گرداب مرگ اندر است
سفر کرد گرد جهان سال هاز فتح و ظفر یافت اقبال ها
چو آورد رو در ره تختگاهاجل زد بر او ره در اثنای راه
دو صد تحفه شوق ازان ناتواننثار ره بانوی بانوان
چراغ دل و دیده فیلقوسفروزنده کشور روم و روس
نمی گویم او مهربان مادر استکه از مادری پایه اش برتر است
ازو دیده ام کار خود را رواجو زو گشته ام صاحب تخت و تاج
دریغا که رفتم به تاراج دهرز دیدار او هیچ نگرفته بهر
دریغا که خفتم به دل داغ مرگنه از باغ او شاخ دیده نه برگ
بسی بهر آسانیم رنج بردپی راحتم راه محنت سپرد
ازین چشمه لیک آبرویی ندیدز خارم گل آرزویی نچید
جهاندیده دهقان درختی نشاندبه پایش ز جوی جگر آب راند
پس از سال ها داد چون میوه باربه آن میوه دهقان شد امیدوار
ز ناگه برآمد یکی باد سختهم آن میوه بر باد شد هم درخت
درخت نوم من که اسکندرمجهاندیده دهقان من مادرم
اگر من فتادم ز پای از نخستقبای بقا هم بر او نیست چست
چه از جنس حیوان چه نوع بشرکه زاد اندرین کهنه دیر دو در
که آخر به صد نامرادی نمردازین ورطه کس جان به شادی نبرد
چو از من برد قاصد نامه بربه آن مادر مهربان این خبر
وز این غم بسوزد دل و جان اوشود خونفشان چشم گریان او
همان به که حکمت شناسی کندنه چون سفلگان ناسپاسی کند
قدم در طریق صبوری نهدجزع را به رخ داغ دوری نهد
نکوشد چو خور در گریبان درینپوشد چو مه جامه نیلوفری
اگر شعله دل کند اخگرشنبیند زمین فرش خاکسترش
نه از پنجه گیسوی سنبل کندنه از ناخنان چشمه در گل کند
ننالد ز رنج و نموید ز دردنمالد به خاک سیه روی زرد
وگر بس نیاید به اندوه خویششود پست از اندوه چون کوه خویش
بکش گو چو شاهان یکی خوان عامبخوان سوی آن مرد و زن را تمام
طعامی بنه پیش هر یک چنانکه برباید از دست رغبت عنان
وزآن پس بر آن جمع سوگند دهز سوگند بر دستشان بند نه
که هر کس درین تنگنای سپنجز مرگ عزیزی کشیده ست رنج
نیارد بدین طعمه ها دست آزکند چشم امید از اینها فراز
اگر یک تن آرد سوی طعمه دستبه یک لقمه بر خوانش آرد شکست
سزد گر خورد غم ز خوان فراقکه با طعمه خواران خوش است اتفاق
وگر نی نشاید ز صاحب خردکه در مجلس جمع تنها خورد
چرا غم خورد زیرک هوشیارچو ز آغاز می داند انجام کار
سرانجام گیتی به خون خفتن استبه خواری به خاک اندرون خفتن است
کسی را که انجام کار این بودپی دیگران از چه غمگین بود
تفاوت ندارد درین کس ز کسجز این کاوفتد اندکی پیش و پس
چو آخر درین مهد باید غنودازین چند روزه تفاوت چه سود
گرانمایه عمرم که مستعجل استز میقات سی کرده رو در چل است
گرفتم که از سی به سیصد رسدبه هر روز ملکی مجدد رسد
چه حاصل ازان هم چو جاوید نیستز چنگ اجل رستن امید نیست
نیم من جز آن مرغ شیرین نفسکه ملک جهان بود بر من قفس
تنم در قفس بود با درد و داغولی دل به جان آرزومند باغ
خوش آن کز قفس ره به باغم نمودجدا کرد نور چراغم ز دود
رخ آوردم اینک به باغ و بهارنهادم به ره دیده انتظار
بود کان ز من مانده در من رسدوز این تیره گلخن به گلشن رسد
به یک جای گیریم با هم مقامبر این ختم شد نامه ام والسلام
چو نامه ز مضمون به عنوان رسیدچو منشور عمرش به پایان رسید
به عنوانش از خون دل رنگ دادز داغ جگر سوز مهرش نهاد
ببوسید و مقصود را نام بردپی بردن آنجا به قاصد سپرد
بیا ساقیا تا به می برده پیکنیم از میان قاصد و نامه طی
ببندیم بار از مضیق خیالگشاییم در بارگاه وصال
بیا مطربا کز صدای نفیرببندیم بر خامه صوت صریر
زنیم آتش از آه هنگامه رابسوزیم هم خامه هم نامه را