گنج

بخش ۵۲ - حکایت خصومت غلام و خاتون مرزبان مرو با یکدیگر و بهتان آموختن غلام مر طوطیان را و ظاهر شدن آن بهتان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۱ بیت
یکی مرزبان بود در مرز مروزنی داشت عارض چو گل قد چو سرو
ز خیل غلامان سیاهیش بودکه پنهان به آن زن نگاهیش بود
بسی در میان شور و غوغا گذشتکه با وی یکی گردد اما نگشت
به کین شد بدل مهر مدبر غلامکمر بست در معرض انتقام
دو طوطی ز بازار مرغان خریدکزان گونه مرغان سلیمان ندید
به تعلیم هر یک زبان برگشادبه رازی زبان نکته ای یاد داد
یکی را نرفتی جز این بر زبانکه شد یار حاجب زن مرزبان
دگر گفتی این حال بس روشن استولی گفتن آن نه کار من است
چو مرغان بدین نغمه دانا شدندبر این نکته گفتن توانا شدند
به خلوتگه مرزبان بردشانبه محجوبه خاص بسپردشان
جز این نکته شان هیچ دستان نبودولی مرد مسکین زیان دان نبود
به عشرت همی خورد می صبح و شامبدان نغمه خوش خاطر و شاد کام
ز ناگه ظریفی ز اعیان ریدر اثنای آن گشت مهمان وی
به مهمان نوازی طرب ساز کردمی آورد و می خوردن آغاز کرد
چو شد گرمش از آتش می دماغبرافروخت طبعش چو روشن چراغ
بگفت آن دو مرغ سخن ساز رادو خنیاگر نغمه پرداز را
ز خلوتسرا سوی جمع آورندکه از صوتشان جمع جان پرورند
چو رازی مقالات ایشان شنیدسر خجلت اندر گریبان کشید
بدو مرزبان گفت حال تو چیستوز این خوش نوایان ملال تو چیست
تعلل بسی کرد و زان تاب و پیچندادش خلاصی به جز راست هیچ
چو شد مرزبان آگه از سر کاربرآورد غیرت ز جانش دمار
غلام سیه را سوی خویش خواندوز آن قصه با وی سخن باز راند
بر آن جمله وی هم گواهی بدادبه کف تیغ رو جانب زن نهاد
که ای خیره سر این چه دل تیرگیستکه بر تیره گیت این همه چیرگیست
من اینجا تمنای هر کس که چهبه بستان گل آویزش خس که چه
به دامن زدش دست کای کامیابعنان ترحم ز حالم متاب
منه پا برون از ره عقل و هشبپرس آنگه آزاد کن یا بکش
غلام تو را آرزوی محالفتاد از من بی گنه در خیال
میسر ندید از لبم کام خویشبگسترد در راه من دام خویش
کنون بسته پر مرغ دام ویمگرفتار خشمت به کام ویم
مرا این دو طوطی که جان سوختندز وی حرف جانسوزی آموختند
درین حرفشان جز وی استاد نیستجز این حرف خود هیچشان یاد نیست
بداند ازین خاطر هوشمندکه در کار من از وی افتاد بند
دل مرزبان ازین سخن نرم شددگرباره در مهر او گرم شد
به لب غیر شکرش نوایی نرفتکه بر وی ز تیغش خطایی نرفت
پی نکته دانان فرخ سرشتبه آب زر این طرفه پاسخ نوشت
که مجرم چو گردد سزای عقابخردمند را به درنگ از شتاب
بیا ساقیا رطل سنگین بیارکه سازد سبکسار را بردبار
به رخسار امید رنگ آوردبه عمر شتابان درنگ آورد
بیا مطربا بر نی انگشت نهز کارش به انگشت بگشا گره
ز تو هر گشادش که خواهد افتادنباشد جز آن کار ما را گشاد