بخش ۳۰ - حکایت آن نوخاسته تن به جامه آراسته که جامه هایش نغز و سخن هایش بی مغز بود
یکی تازه برنای نوخاستهبه شاهانه خلعت تن آراسته
درآمد بر آزادمردی حکیمبه خلوتسرای قناعت مقیم
حکیمش چو دید آنچنان بگذراندبه بالا و بر صدر مجلس نشاند
چو برنا نوای سخن ساز کرددر گفت و گو پیش او باز کرد
ز هر جا سخن های بسیار گفتولی جمله بیرون ز هنجار گفت
نه لفظش فصیح و نه معنی صحیحبه هر لفظ و معنی خطایی صریح
به بیهوده چون شد زبانش روانبدو گفت پیر کهن کای جوان
به دیگ سخن چون نیی نغز پزمکن جامه نغز از اکسون و خز
برون می دهی از زبان عیب خویشز جامه چه می گیری این پرده پیش
چو جامه سخن بی کم و کاست کنو یا جامه را با سخن راست کن
بیا ساقیا بین به دلتنگیمببخش از می لعل یکرنگیم
چو جام بلور از می لاله گونبرونم برآور به رنگ درون
بیا مطربا برکش آهنگ راره صلح کن نوبت جنگ را
ز ترکیب های موافق نغمشود صد مخالف موافق به هم