گنج

بخش ۴۲ - رسانیدن قاصد نامه لیلی را به مجنون و خواندن وی آن نامه را

نی باد و ز باد گرم روترنی سیل و ز سیل تیزدوتر
ننهاده هنوز چشم بر همپیوست چو کعبه رو به زمزم
دامن ز غبار ره برافشانداشتر به کنار چشمه خواباند
چون خضر به چشمه سار پیوستخورد آبی و خضروار بنشست
لیلی گفتش که از کجاییکاید ز تو بوی آشنایی
گفتا که ز خاک پاک نجدمکحل بصر است خاک نجدم
زان خاک سرشته شد گل منزان گل شگفد چو گل دل من
لیلی گفتا که تلخکامیمجنون لقبی و قیس نامی
سرگشته در آن دیار گرددغمدیده و سوگوار گردد
هیچت به وی آشناییی هستامکان زبان گشاییی هست
گفتا بلی آشنای اویمسر در کنف وفای اویم
بسته کمرم به دوستداریشبگشاده زبان به غمگساریش
هر جا باشم دعاش گویمتسکین دل از خداش جویم
لیلی گفتا که در چه کار استگفتا که ز درد عشق زار است
همواره ز مردمان رمیدهبا وحش رمیده آرمیده
گه قافیه خوان فراز سنگیسنگ از جگرش گرفته رنگی
گه زمزمه گو به کنج غاریبر چهره او غم غباری
لیلی گفتا که ای خردمنددانی که به عشق کیست در بند
گفتا آری به یاد لیلیهر دم راند ز دیده سیلی
لیلی جویان به پای خیزدلیلی گویان سرشک ریزد
از هر چه نهد فلک به خوانشاین نام بود غذای جانش
او را به زبان همین رود نامواو را ز زبان همین بود کام
لیلی ز مژه سرشک خون ریختو اسرار نهان ز دل برون ریخت
گفتا که منم مراد جانشوان نام من است بر زبانش
از درد من است سینه اش داغوز یاد من است خاطرش باغ
سرمایه سوز او منم منروشن کن روز او منم من
من نیز به جان خراب اویمبر آتش غم کباب اویم
واو بی خبر از خرابی منغافل ز جگرکبابی من
جانم به فدات اگر توانیکز من خبری به وی رسانی
درجی دارم به خون نوشتهبیرون و درون به خون سرشته
خواهم ببری ز روی یاریآن را و به دست او سپاری
آیین وفا گری کنی سازوآری سوی من جواب آن باز
دردی ببری و داغی آریشمعی بدهی چراغی آری
برخاست به پای آن جوانمردکای مجنون را دل از تو پر درد
منت دارم به جان بکوشمکالای تو را به جان فروشم
هر حرفی ازان به چشم مجنونجانیست به قدر بلکه افزون
لطفی به ازین همی ندانمکین ملطفه را به وی رسانم
شد لیلی را درون ز غم شادوان نامه ز جیب خویش بگشاد
پیچید در آن به آرزوییبرگ کاهی و تار مویی
یعنی زان روز کز تو فردمچون مو زارم چو کاه زردم
وانگاه آن را به نامه بر دادبا دلبر نامور فرستاد
چون نامه بر آن گرفته برجستبر ناقه رهنورد بنشست
شد راحله تاز راه مجنونمایل به قرارگاه مجنون
آنجا چو رسید بی کم و کاستبسیار دوید از چپ و راست
از وی اثری نیافت آنجازین غم جگرش شکافت آنجا
زد گام به سایه گاه سنگیکاساید ازان طلب درنگی
دیدش که چو مستی اوفتادهدستور خرد ز دست داده
در خواب نه لیک چشم بستهبیدار ولی ز خویش رسته
جسمش اینجا و جان دگر جایپیدا اینجا نهادن گر جای
از گردش ماه و مهر بیرونوز دایره سپهر بیرون
از دعوی عاشقی بریدهوز معشوقی عنان کشیده
مستغرق بحر عشق گشتهوز هر چه نه عشق در گذشته
قاصد هر چند حیله انگیختتا بود که به وی تواند آمیخت
آن حیله نداشت هیچ سودشاز بانگ بلند آزمودش
برداشت چو حادیان نواییدر کوه فکند ازان صدایی
لیلی گویان حدی همی کردوان دلشده را ندا همی کرد
کرد آن اثری در او سرانجاموآمد به خود از سماع آن نام
گفتا تو کیی و این چه نام استزین نام مراد تو کدام است
گفتا که منم رسول لیلیخاص نظر قبول لیلی
لیلی که بود انیس جانتبینایی چشم خونفشانت
گفتا که ره ادب نجستهوز مشک و گلاب لب نشسته
هر دم به زبان چه آری این نامگستاخ چرا شماری این نام
زد لاف که من زبان اویمگویا شده ترجمان اویم
اینک به کف نیازم اکنوناز وی رقمی چو در مکنون
خیز و بستان که نامه اوستیک رشح ز نوک خامه اوست
مجنون چو شنید نام نامهپا ساخت ز فرق سر چو خامه
پیشش ز سر نیاز بنشستوان حرف وفا گرفتش از دست
چون بر سر نامه نام او دیدبوسید و به چشم خویش مالید
زد نکهت وصل بر دماغشبنشاند نسیم آن چراغش
افتاد ز عقل و هوش رفتهخاصیت چشم و گوش رفته
آمد چو ز بی خودی به خود بازاین نغمه شوق کرد آغاز
کین نامه ز غنچه مراد استزو در دل تنگ صد گشاد است
از خوان وفاست یک نوالهگشته به من گدا حواله
سربسته چو ناف مشکبار استگویی که ز چین زلف یار است
تعویذ دل رمیدگان استطومار بلاکشیدگان است
حرزیست به بازوی ارادتمرقوم به خامه سعادت
وان دم که گشاد نامه را سرسر برزد ازو نوای دیگر
کین نامه نه نامه نوبهاریستاز باغ امل بنفشه زاریست
نقشیست به کلک دلنوازیآرایش لوح چاره سازی
دلکش رقمیست نو رسیدهبر صفحه آرزو کشیده
صفهاش کشیده عنبرین مورره ساخته بر زمین کافور
هر موری ازان به سوی خانهبرده دل بی دلان چو دانه
زان نامه دلنواز هر حرفبود از می ذوق و حال یک ظرف
هر جرعه می کزان بخوردیاز جا جستی و رقص کردی
خطهاش نمودی آشکاراچون سلسله های مشک سارا
هر سلسله ای ازان سلاسلزنجیر نه هزار عاقل
از خواندن نامه چون بپرداختدر گردن جای حمایلش ساخت
قاصد چو بدید آن به پا خواستزو کرد جواب نامه درخواست
گفتا که جواب چون نویسمبر چهره مگر به خون نویسم
از کاغذ و خامه ام تهی مشتکاغذ ریگ است و خامه انگشت
قاصد به شتر نشست حالیشد مرحله کوب آن حوالی
از هر طرفی به جهد بشتافتشب را به یکی قبیله ره یافت
کار وی ازان قبیله شد راستچون صبح علم کشید برخاست
شد بر ره آمدن عنان تابوآورد پی دبیری اسباب
لیلی چو ز مشکبوی نامهشد غالیه بند جیب جامه
قاصد جویان ز خیمه برخاستقد کرد پی برون شدن راست
با یک دو کنیز گام برداشتچون کبک دری خرام برداشت
بودش خیمه به مرغزارینزدیک به خیمه چشمه ساری
جو کرده بر آب سیمگون طشتآبشخور تشنگان آن دشت
آمد به کنار چشمه و جستاز هر چه نه یار دست خود شست
بنشست ولی ز خود نه آگاهبنهاد چو چشمه چشم بر راه
تا بو که کسی ز ره درآیداز دست وی آن غرض برآید
ناگاه بدید کز غباریآمد بیرون شتر سواری