گنج

بخش ۳۴ - شنیدن خلیفه آوازه مجنون را در عشقبازی و شعرپردازی و طلب داشتن وی

دهقان شکوفه بند این شاخاستاد رقم نگار این کاخ
این حرف نوشت بر کتابهکان خانه خراب این خرابه
چون شد به حدیث عشق مشهوروز مشهوران به عقل مهجور
ز آوازه نکته های چون درکرد انجمن زمانه را پر
نگذاشت ز عقد آن ل آلییک گوش به هیچ حلقه خالی
زان گوش خلیفه شد گهر بندچشمی به لقایش آرزومند
دادند خبر به والی نجدآن با خبر از حوالی نجد
کان عاشق عامری نسب رامجنون لقب لبیب ادب را
نشنیده ز هیچ کس بهانهسازد به دیار او روانه
والی به سران آن ولایتشد نکته گزار ازین حکایت
گفتند که او ز عقل دور استوز صحبت عاقلان نفور است
منزل نکند به هیچ جاییطعمه نخورد به جز گیایی
گاهی که بود نشیمنش کوهصد کوه به سینه اش ز اندوه
همپنجه زور او پلنگ استماء/وای شبش شکاف سنگ است
گاهی که به گرد دشت و وادیگردد به هزار نامرادی
با دام و دد است روز همگامبا آهو و گور گشته شب رام
درمانده به کار او خلایقدیدار خلیفه را چه لایق
فرمود که چون خلیفه فرمانداده ست بدین غرض چه درمان
کردند طلب به هر زمینشجستند نشان ز آن و اینش
بر قله کوه یافتندشبا فر و شکوه یافتندش
از موی به فرق چتر شاهیوز تن چو خلیفه در سیاهی
گردش دد و دام حلقه بستهاو خوش به میانشان نشسته
گفتند که خیز و رخت بربندفرمان خلیفه را کمر بند
گفتا که ز رخت داشتم دستتا رخت به جز نبایدم بست
در کوه و کمر کمر فکندمتا بهر کسی کمر نبندم
از دود درون سیاه بختمبی رختی من بس است رختم
پشتم ز سپاه غم شکسته ستبر پشت چنین کمر که بسته ست
گفتند بترس ازین دلیریمپسند در آنچه گفت دیری
گفتا که طمع نکرده زیرمبر نارفتن ازان دلیرم
ناگشته طمع مهاربینینتوان به خلیفه همنشینی
بر خلق که کارها دراز استاز شومی های حرص و آز است
عاشق که به ترک این دو خاص استاز کشمکش جهان خلاص است
گفتند مباد اگر ستیزدخونت نه به حجتی بریزد
گفتا چو بریخت عشق خونمکی تیغ کسان کند زبونم
از خنجر تیز کی کشم سربر کشته چه برگ گل چه خنجر
بر زنده جفای زیر دستیباشد همه از برای هستی
هستی ز میان چو رخت بربستخنجر به تهی فتاد و بشکست
از وی به سخن چو باز ماندندناقه به ره دگر براندند
اوبود پی بلاکشی کوهجا کرده به زیر تیغ اندوه
کردند دراز دست تدبیربستند به پاش بند و زنجیر
زانسان که زند به کوهساریبر شاخ گیاه حلقه ماری
می خورد ز مار حلقه کردهصد زخم نهان به زیر پرده
در پیچش مار مهره می سفتاز گوهر اشک خویش و می گفت
من بسته دام زلف یارمزنجیری جعد مشکبارم
زنجیر دگر به پای من چیستزنجیر بر بلای من کیست
زنجیر من ار برآرد آوازدر مجلس عاشقان شود ساز
زنجیرکشان قید تدبیرزان زمزمه بگسلند زنجیر
پایی که به یک دو گام کمتربگذشت ز بند هفت کشور
نی نی که ز چار میخ ارکانوز ششدر تنگ این نه ایوان
هیهات که یک دو حلقه آهنلنگر شودش درین نشیمن
سیری که نه سوی یار پویندوز وی نه وصال یار جویند
گیرم که دهد به خلد راهیزان نیست عظیم تر گناهی
در مذهب آن که نکته دان استاین بند گران جزای آنست
چون یک دو سه هفته ناقه راندندنزدیک خلیفه اش رساندند
گرمیش به آب گرم بردندچرک از تن و مو ز سر ستردند
شد جود خلیفه مهر پرتوآراست تنش به خلعت نو
بر خوان کرامتش نشاندندعطر کرمش به سر فشاندند
مسکین چو به حال خود فرو دیدخود را نه به شیوه نکو دید
دانست که شد درین دبستانسیلی خور دست خودپرستان
شد تنگ بر او فضای هستیدیوانگیش گرفت و مستی
بر خویش فرو درید جامهافکند به خاک ره عمامه
از گفت و شنید لب فرو بستدر زاویه ای خموش بنشست
فرمود خلیفه تا کثیرآن در ره اهل عقل خیر
در مجلس خاص حاضر آمددهشت بر آن مسافر آمد
گفتا که نخست در برابرآماده کنید کلک و دفتر
زان کلک که شعر او نویسیدسازید انگشت و شهد لیسید
برداشت بلند آنگه آوازکرد از دل خود نشیدی آغاز
در وی صفت جمال لیلیبی بهرگی از وصال لیلی
بیماری قیس در فراقشخونخواری وی ز اشتیاقش
زین گونه چو خواند چند بیتیزان یافت چراغ قیس زیتی
کرد از رگ جان فتیله آن رابگشاد زبانه وش زبان را
برخواند ز سوز یک قصیدهعقد عددش به صد رسیده
هر بیت ازان چو خانه پرزاشک چو گهر سرشک چون در
مصرع مصرع ازان چو درهاآمد شد درد را گذرها
بودش به میان بیت ها چاکچاک افکن سینه های غمناک
بحرش که ز موج برکند کوهگرد آمده سیل های اندوه
از قافیه هاش صد دل تنگاز تنگی خود به سینه زن سنگ
هر حرف ز عشق داستانیهر نقطه ز خون دل نشانی
خوناب جگر تراوش دلاز چشمه حرفهاش سایل
بر مطلعش اوفتاده تابیاز روی چو لیلی آفتابی
در مقطع او بریدن امیداز طلعت آن خجسته خورشید
زو صاعقه ها به خرمن دلاز یاد حبیب و ذکر منزل
بگشاده زبان به شرح احوالزآثار خیام و رسم اطلال
از هر مژه سیل خون گشادهصد داغ به هر دلی نهاده
قاصد کرده ز مرغ یا بادبنوشته غم درون ناشاد
خاک قدمش به خون سرشتهبنهاده به دستش آن نوشته
بردن سوی دوست گر نیاردباری به سگان او سپارد
زایام وصال در حکایتزآلام فراق در شکایت
گه جامه دری ز دست غمازگه نوحه گری ز بخت ناساز
هر کس که به آن نوا نهد گوشخون دلش از درون زند جوش
هر کس که بر آن رقم نهد چشماز گریه به سیل غم دهد چشم
چون قصه جان غصه پروردزان ماتم غم به آخر آورد
از شعله آه آتش افروختهر دل که نه سنگ ز آتشش سوخت
وز نوحه درد گریه برداشتیک چشم تهی ز گریه نگذاشت
رخساره چو سایه بر زمین سایافتاد ز پای بند بر پای
چون دید خلیفه دردمندشفرمود که برکنند بندش
وانگه ز خزینه بند بگشادصد بدره سیم و زر عطا داد
پس گفت که در دیار ما باشساکن شده در جوار ما باش
در طی صحیفه عنایتخواهیم ز میر آن ولایت
کو همت خود به آن گماردتا لیلی را پدر بیارد
همسلک کنیم در و گوهرمقصود دلت شود میسر
مجنون به وی التفات ننمودبر وعده وی ثبات ننمود
دامن ز عطای او بیفشانددر وادی عشق بارگی راند
چون آهوی دام جسته می رفتوز جور زمانه رسته می رفت
می رفت و همی نشست و می خفتهر لحظه هزار شکر می گفت
کز درد سر خلیفه رستمو احرام دیار یار بستم