بخش ۱ - آغاز
ای خاک تو تاج سربلندانمجنون تو عقل هوشمندان
محجوب تو را نهار لیلیمکشوف تو را سها سهیلی
خورشید ز توست روشنی گیربی روشنی تو چشمه قیر
بر چشمه قیر اگر بتابیگیرد فلکش به آفتابی
ای دست مقربان آگاهاز دامن عزت تو کوتاه
در راه تو عقل فکرت اندیشصد سال اگر قدم نهد پیش
ناآمده از تو رهنماییدور است که ره برد به جایی
هر رو که در آشنایی توستاز پرتو رهنمایی توست
ای هستی بخش هر چه هست استکس بی تو ز نیستی نرسته ست
فرمان تو را درازدستیبر عالم نیستی و هستی
خود را ز تو نیست هست دیدههست از تو به نیستی رسیده
جز تو همه سرفکنده توهر نیست چو هست بنده تو
ای از خم کاف و حلقه نونصد نقش بدیع داده بیرون
آن نور که از شکاف کاف استپیدا کن قاف تا به قاف است
بی نقطه نون نگشته دایربر مرکز هستی این دوایر
هر بحر کرم که صرف کردیاز چشمه این دو حرف کردی
ای در یکی و یگانگی فردبا تو نفس از یگانگی سرد
پاکی ز توهم دویی تودر حکم خرد همین تویی تو
رقام ازل به کلک تقدیرقسام ابد به تیغ تدبیر
دیباچه نویس دفتر عقلرخشانی بخش گوهر عقل
پرگار زن محیط افلاکبر مرکز تنگ عرصه خاک
کاشانه فروز شب سیاهاناز مشعل نور صبحگاهان
دراعه طراز کوه و صحرااز سبزی حله های خضرا
بر قامت شاهدان نوروزبی رشته قبا و پیرهن دوز
شیرازه کن جریده گلدمساز جریده خوان بلبل
از کیسه غنچه بند فرسایدر کاسه لاله مشک تر سای
رخساره نگار هر نگاریناوک زن هر درون فگاری
یاریگر هر ز یار ماندههمراه هر از دیار رانده
تسکین ده درد بی قرارانمرهم نه داغ دلفگاران
شورابه گشای چشمه چشمصفرا شکن زبانه خشم
دباغ ادیم لاجوردیصباغ خزان چهره زردی
از طلعت دلبران طنازبر طلعت خویش برقع انداز
خارافکن راه سست رایانخارا کن سد تیز پایان
عصیان کاه جنایت آمرزاول گیر نهایت آمرز
بگذشت ز حد جنایت منتا خود چه شود نهایت من
گر بگدازی گناهکارمور بنوازی امیدوارم
بنگر به امیدواری منبگذر ز گناهکاری من
هر چیز که خواهم از تو دارموین نیز که خواهم از تو دارم
مهر کهن مرا نوی دهدر خواهش خود دلی قوی ده
روزی که قوی نهاد بودمبیرون ز طریق داد بودم
کارم نه به وفق عقل و دین بودرویم نه به شارع یقین بود
و امروز که رو به ره نهادموز دل گره گنه گشادم
در دست نماند قوت کاروز پای برفت زور رفتار
بر سستی و پیریم ببخشایبر عجز و فقیریم ببخشای
بنشسته به فرق من سفیدیبرفیست ز ابر ناامیدی
زین برف فسرده گشت روزمزان آتش آه می فروزم
هر برف که بر زمین نشیندبهر گل و یاسمین نشیند
زین برف که بر گلم نشسته ستبس خار که بر دلم شکسته ست
خاری که شکست در دل منروزی که برآید از گل من
خواهم که کند به سویت آهنگدر دامن رحمتت زند چنگ
باشد به چو من شکسته راییزین چنگ زدن رسد نوایی