گنج

بخش ۵۸ - در پشیمان شدن زلیخا از فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فریاد و زاری کردن بر مفارقت وی

درین فیروزه کاخ دیر بنیادعجب غافل نهاد است آدمیزاد
نباشد دأب او نعمت شناسینداند طبع او جز ناسپاسی
به نعمت گرچه عمری بگذراندنداند قدر آن تا در نماند
بسا عاشق که بر هجران دلیر استبه آن پندار کز معشوق سیر است
فلک چون آتش هجران فروزدچو شمعش تن بکاهد جان بسوزد
چو زندان بر گرفتاران زندانگلستان شد ازان گلبرگ خندان
زلیخا کش ازان سرو یگانهبه از خرم گلستان بود خانه
چو آن سرو از گلستانش بدر شدگلستانش ز زندان تیره تر شد
به تنگ آمد در آن زندان دل اویکی صد شد ز هجران مشکل او
چه مشکل زان بتر بر عاشق زارکه بی دلدار بیند جای دلدار
چه آسایش در آن گلزار ماندکزو گل رخت بندد خار ماند
سنان خار در گلزار بی گلبود خاصه پی آزار بلبل
چو خالی دید ازان گل گلشن خویشچو غنچه چاک زد پیراهن خویش
ز غم چون پر برآید جان غمناکچه باک ار جیب خود عاشق زند چاک
دری بر سینه خود می گشایدکه غم بیرون رود شادی درآید
به ناخن همچو گل رخسار می کندچو سنبل موی عنبر بار می کند
چو بودش روی و موی از جان نشانیز هجر یار خود می کند جانی
ز دست دل به سینه سنگ می کوفتبه قصد هجر طبل جنگ می کوفت
اگرچه بود شاه خیل خوبیشکست آمد بر او زان طبل کوبی
به فرق سر به پنجه خاک می بیختسرشک از دیده غمناک می ریخت
ز خاک و آب می کرد اینچنین گلکه بندد رخنه های هجر بر دل
ولی رخنه که هجران در دل افکندبدین یک مشت گل مشکل شود بند
به دندان لعل چون عناب می خستبه عقد در عقیق ناب می خست
مگر می خواست تا بنشاند آن خونکه از جوش دلش می ریخت بیرون
رخ گلگون خود می ساخت نیلیچو نیلوفر ز ضربت های سیلی
که سرخی در خور آمد خرمی رانشاید جز کبودی ماتمی را
ز دل خونین رقم بر رو همی زدبه حسرت دست بر زانو همی زد
که این کاری که من کردم که کرده ستچنین زهری که من خوردم که خورده ست
درین محنتسرا یک عشق پیشهنزد چون من به پای خویش تیشه
به دست خویش چشم خویش کندمز کوری خویش را در چه فکندم
ز غم کوهی به پشت خویش بستمبه زیر کوه پشت خود شکستم
دلم خون شد چو حنا روزگاریکه آوردم به کف زیبا نگاری
ز دستان فلک بختمن آشفتز دست خویش دادم دامنش مفت
به جانم از دل آواره خویشنمی دانم چه سازم چاره خویش
بدینسان نوحه جانسوز می کردشب اندوه خود را روز می کرد
ز هر چیزی کزو بویی شنیدیبه بوی او ز جان آهی کشیدی
گرفتی دمبدم پیراهن اوکه روزی سوده بودی بر تن او
چو گل عطر دماغ خویش کردیبدان تسکین داغ خویش کردی
گهی رو بر گریبانش نهادیبه صد حسرت زهش را بوسه دادی
که طوق حشمت آن گردن است اینچه گفتم رشته جان من است این
گهی در آستینش دست بردیز بخت آن دستبرد خود شمردی
نهادی بر دو چشم خود به تعظیمبه یاد ساعدش کردی پر از سیم
گهی کردی به دیده دامنش جایکه روزی سوده رو بر پشت آن پای
نمودی ناامید از پایبوسیبه دامنبوسی او چاپلوسی
چو دور از فرق دیدی افسرش رافشاندی گرد لعل و گوهرش را
که این همسایه آن فرق بوده ستجهانی بر زمینش فرق سوده ست
کمر را کز میانش یاد دادیچو دیدی بندگی را داد دادی
به یاد آهوی صید افکن خویشکمندش ساختی در گردن خویش
چو زرکش حله اش از هم گشادیبه گریه دیده پر نم گشادی
بشستی دامن از اشک نیازشز اشک لعل خود بستی طرازش
چو نعلینش به جایی جفت دیدیازان بوسی به جانی مفت دیدی
بدو جفتش شدن در دل گذشتیز بی جفتیش طاقت طاق گشتی
نهادی بند بر دل از دوالشز خون دیده دادی رنگ آلش
بدینسان هر دمش از نو غمی بودز هر چیزی جدا در ماتمی بود
چو قدر نعمت دیدار نشناختبه داغ دوری از دیدار بگداخت
پشیمان شد ولی سودی نبودشبه غیر از صبر بهبودی نبودش
ولی صبر از چنان رو چون توان کردکی از دل مهر او بیرون توان کرد
هلاک عاشق از جانان جداییستبه تخصیص آنکه بعد از آشناییست
چو افتد عقد صحبت در میانهبود فرقت عذاب بی کرانه
وگر پیوند صحبت در میان نیستجدایی ناخوش است اما چنان نیست
به تنگ آمد ز خود ترک خودی کردبه نیکی چون نشد میل بدی کرد
سر خود بر در و دیوار می زدبه سینه خنجر خونخوار می زد
به بام قصر می شد پاسبان وارکز آنجا افکند خود را نگونسار
طناب از گیسوی شبرنگ می ساختبدان راه نفس را تنگ می ساخت
خلاصی از جفای دهر می جستز شربتدار جام زهر می جست
ز هر چیزی که پس یا پیش می خواستهمه اسباب مرگ خویش می خواست
همی بوسید دایه دست و پایشهمی گفت از صمیم دل دعایش
که از جانان مرتب باد کامتز لعل او لبالب باد جامت
رهاییت آنچنان باد از جداییکه هرگز نایدت یاد از جدایی
زمانی با خود آی این بی خودی چندخردمندی گزین نابخردی چند
دل ما را ز غم خون می کنی توکه کرده ست اینکه اکنون می کنی تو
ز من بشنو که هستم پیر این کارشکیبایی بود تدبیر این کار
ز بی صبری فتادی در تب و تاببر این آتش بریز از ابر صبر آب
چو گیرد صرصر محنت وزیدننباید همچو کاه از جا پریدن
به آن باشد که در دامن کشی پایبه سان کوه باشی پای بر جای
صبوری مایه فیروزی آمدقوی تر پایه بهروزی آمد
صبوری میوه امیدت آردصبوری دولت جاویدت آرد
به صبر اندر صدف باران شود دربه صبر از لعل و گوهر کان شود پر
به صبر از دانه آید خوشه بیرونز خوشه رهروان را توشه بیرون
به صبر اندر رحم یک قطره آبشود نه ماه را ماه جهانتاب
زلیخا با دل و جان رمیدهشد از گفتار دایه آرمیده
گریبانی دریده تا به دامنکشید از صبر کوشی پا به دامن
ولی صبری که گیرد عاشقش پیشبه قول ناصحان مصلحت کیش
چو گردد ناصح از گفتار خاموشکند آن حرف را عاشق فراموش