گنج

بخش ۵۷ - انگیز کردن زنان مصر زلیخا را بر فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فرمان بردن زلیخا ایشان را

چو از دستان آن ببریده دستانهمه از خودپرستی بت پرستان
دل یوسف نگشت از عصمت خویشبسی از پیشتر شد عصمتش بیش
همه خفاش آن خورشید گشتندز نور قرب وی نومید گشتند
زلیخا را غبارانگیز کردندبه زندان کردن او تیز کردند
بدو گفتند کای مسکین مظلومنبوده مستحقی چون تو محروم
چو یوسف گرچه نبود حورزادینیابی هرگز از وصلش مرادی
شدیم از پند گویی سخت کشتیزبان کردیم سوهان از درشتی
ولی سوهان نگیرد آهن اونباشد غیر رو سختی فن او
چو کوره ساز زندان را بر او گرمبود زان کوره گردد آهنش نرم
چو گردد نرم از آتش طبع پولادازو چیزی تواند ساخت استاد
ز گرمی نرم اگر نتواندش کردچه حاصل زانکه کوبد آهن سرد
زلیخا را چو زان جادوزبانانشد از زندان امید وصل جانان
برای راحت خود رنج از خواستدر آن ویران مقام گنج او ساخت
چو نبود عشق عاشق را کمالینبندد جز مراد خود خیالی
طفیل خویش خواهد یار خود رابه کام خویش سازد کار خود را
به بوی یک گل از بستان معشوقزند صد خار غم بر جان معشوق
زلیا با عزیز آمیخت یک شبز دل این غصه بیرون ریخت یک شب
که گشتم زین پسر بدنام در مصرشدم رسوای خاص و عام در مصر
درین قولند مرد و زن موافقکه من بر وی ز جانم گشته عاشق
درین هامون شکار تیر اویمبه خاک و خون طپان نخجیر اویم
به جانم تیر او چندان نشسته ستکه پیکان بر سر پیکان نشسته ست
سر یک مویم از عشقش تهی نیستبه عشق او ز خویشم آگهی نیست
در آن فکرم که دفع این گمان راسوی زندان فرستم آن جوان را
به هر کویش به عجز و نامرادیبگردانم منادی در منادی
که این باشد سزای آن بداندیشکه انبازی کند با خواجه خویش
نیندیشد ز قهر جانخراششنهد پای تمنا در فراشش
چو مردم قهر من با او ببینندازان ناخوش گمان یکسو نشینند
عزیز اندیشه او را پسندیدز استصواب آن طبعش بخندید
بگفتا من تفکر پیشه کردمدرین معنی بسی اندیشه کردم
نچیدم گوهری به زانکه سفتینیامد در دلم به زانچه گفتی
به دست توست اکنون اختیارشز راه خویشتن بنشان غبارش
زلیخا از وی این رخصت چو بشنیدسوی یوسف عنان کید پیچید
که ای کام دل و مقصود جانمبه عالم جز تو مقصودی ندانم
عزیزم با تو بالا دست کرده ستسرت را زیر حکمم پست کرده ست
اگر خواهم به زندان سازمت جایوگر خواهم به گردون سایمت پای
بنه سر سرکشی تا چند با منبرآ خوش ناخوشی تا چند با من
قدم زن در مقام سازگاریمرا از غم رهان خود را ز خواری
اگر کامم دهی کامت برآرمبه اوج کبریا نامت برآرم
وگر نی صد در محنت گشادهپی زجر تو زندان ایستاده
به رویم خرم و خندان نشینیازان بهتر که در زندان نشینی
زبان بگشاد یوسف در خطابشبداد آنسان که می دانی جوابش
زلیخا از جواب او برآشفتبه سرهنگان بی فرهنگ خود گفت
که زرین افسرش از سر فکندندخشن پشمینه اش در بر فکندند
ز آهن بند بر سیمش نهادندبه گردن طوق تسلیمش نهادند
به سان عیسی اش بر خر نشاندندبه هر کویی ز مصر آن خر براندند
منادی زن منادی بر کشیدهکه هر سرکش غلام شوخ دیده
که گیرد شیوه بی حرمتی پیشنهد پا در فراش خواجه خویش
بود لایق که همچون ناپسندانبدین خواری برندش سوی زندان
ولی خلقی ز هر سو در تماشاهمی گفتند حاشا ثم حاشا
کزین روی نکو بدکاری آیدوز این دلدار دل آزاری آید
فرشته ست این به صد پاکی سرشتهنیاید کار شیطان از فرشته
نکو رو می کشد از خوی بد پایچه خوش گفت آن نکو روی نکورای
که هر کس در جهان نیکوست رویشبسی بهتر ز روی اوست خویش
به صورت هر که زشت آمد سرشتشبه است از خوی زشتش روی زشتش
چنان کز زشت نیکویی نیایدز نیکو نیز بدخویی نیاید
بدینسان تا به زندانش ببردندبه عیاران زندانش سپردند
چو آن دل زنده در زندان درآمدبه جسم مرده گویی جان درآمد
در آن محنتسرا افتاد جوشیبرآمد زان گرفتاران خروشی
شدند از مقدم آن شاه خوبانهمه زنجیریان زنجیر کوبان
به پا شد بندشان قید ارادتبه گردن غلشان طوق سعادت
به شادی شد به دل اندوه ایشانکم از کاهی غم چون کوه ایشان
بلی هر جا رسد حورا سرشتیاگر دوزخ بود گردد بهشتی
به هر جا یار گلرخسار گردداگر گلخن بود گلزار گردد
چو در زندان گرفت از جنبش آرامبه زندانبان زلیخا داد پیغام
کزین پس محنتش مپسند بر دلز گردن غل ز پایش بند بگسل
تن سیمینش از پشمین مفرسایبه زرکش حله سروش را بیارای
بشوی از فرق او گرد نژندیز تاج حشمتش ده سربلندی
یکی خانه برای او جدا کنجدا از دیگران آنجاش جا کن
معطر دار دیوار و درش رامنور ساز طاق و منظرش را
زمینش را ز سندس مفرش اندازز استبرق بساط دلکش انداز
در آن خانه چو منزل ساخت یوسفبساط بندگی انداخت یوسف
رخ آورد آنچنان کش بود عادتدر آن منزل به محرات عبادت
چون مردان در مقام صبر بنشستبه شکر آنکه از کید زنان رست
نیفتد در جهان کس را بلاییکه ناید زان بلا بوی عطایی
اسیری کز بلا باشد هراسانکند بوی عطا دشوارش آسان