بخش ۸۰ - حکایت آن پیر خارکش که از خار خواریش گل عزت می گشاد و جوان رعناوش که گل عزتش بوی خواری می داد
خارکش پیری با دلق درشتپشته خار همی برد به پشت
لنگ لنگان قدمی برمی داشتهر قدم دانه شکری می کاشت
کای فرازنده این چرخ بلندوی نوازنده دلهای نژند
کنم از جیب نظر تا دامنچه عزیزی که نکردی با من
در دولت به رخم بگشادیتاج عزت به سرم بنهادی
حد من نیست ثنایت گفتنگوهر شکر عطایت سفتن
نوجوانی به جوانی مغروررخش پندار همی راند ز دور
آمد آن شکرگزاریش به گوشگفت کای پیر خرف گشته خموش
خار بر پشت زنی زینسان گامدولتت چیست عزیزیت کدام
عمر در خارکشی باخته ایعزت از خواری نشناخته ای
پیر گفتا که چه عزت زین بهکه نیم بر در تو بالین نه
کای فلان چاشت بده یا شاممنان و آبی که خورم و آشامم
شکر گویم که مرا خوار نساختبه خسی چون تو گرفتار نساخت
به ره حرص شتابنده نکردبه در شاه و گدا بنده نکرد
داد با این همه افتادگیمعز آزادی و آزادگیم