بخش ۶۸ - حکایت آن کنیزک و غلام که بر کنار دجله دست از زندگانی خود شستند و به غرقه شدن در آب از خشک لبی ساحل فراق خلاصی جستند
بر لب دجله چو شد سبز بساطزد سراپرده خلیفه به نشاط
داشت در ستر خلافت دو نگارهر دو مه طلعت و خورشید عذار
آن یکی پردگی پرده نازچنگ ناهید ازو یافته ساز
عکس گلگونه رخسارش گلبنده حلقه زلفش سنبل
وان دگر ساده غلامی چون ماهسوده بر چرخ کله گوشه جاه
سرو قدش ز قبا یافته زیبعقل را نرگس او داده فریب
هر دو بودند به هم عاشق زارعشقشان برده ز دل صبر و قرار
لیکن از دست رقیبان غیورمی طپیدند ز یکدیگر دور
مجلس از باده چو دیگرگون شدپردگی را غم عشق افزون شد
پرده ای نو ز پس پرده بساختچنگ را هم به همان پرده نواخت
گفت صوتی که دگر وقت رسیدکاید از پرده گشادیم پدید
سوختم از دل غمخواره خویشبه که سازم پس ازین چاره خویش
دست زد پرده ز رخسار گشادتشنه لب رو به سوی دجله نهاد
بیخودی کرد و دل از خود پرداختبار خود در خطر موج انداخت
بود مه طلعت و ماهی اندامکرد در آب چو ماهی آرام
می زدش شعله شوق از دل تابخواست تسکین دهد آن شعله به آب
دید چون حال وی آن طرفه غلامخویش را در پیش انداخت چو دام
گشته صد چشم هواخواهی رایافت در موج شط آن ماهی را
هر دو گشتند هم آغوش به همرازگوی از لب خاموش به هم
لب به لب روی به رو بنهادنددست در گردن هم جان دادند