بخش ۶۷ - عقد بیستم در شوق که کمندیست برازنده کنگره وصال و زمامیست رساننده به سر منزل اتصال
ای دلت را به کف شوق زمامسیر عاشق شود از شوق تمام
شوق اگر قاید راهت نشودکعبه وصل پناهت نشود
شوق قلاب دل دوران استجاذب خاطر مهجوران است
شوق کوتاه کند راه درازبر رخ مرد ببندد در آز
شوق برقیست نشیمن افروزمانع ره شده را خرمن سوز
کوه هر رنج که در راه بودپیش مشتاق کم از کاه بود
چون زند شعله شوق از دل تابنشود کشته به صد دریا آب
هر چه تسکین ویت دسترس استآن نه شوق است هوا و هوس است
به هوس گام طلب نتوان زدخیمه در کوی طرب نتوان زد
هوس آیین هوسناک بودجان عاشق ز هوس پاک بود
هوس ابریست ز باران خالیسایه اش مایه بی اقبالیست
نه ازو کشت امل آب خوردنه ز تن تب نه ز دل تاب برد
خواجه دل بسته در اسباب جهانکشتی افکنده به گرداب جهان
خفته بر نطع امل مست غرورطبعش ازنفس و هوا پر شر و شور
چشمش از طلعت شاهد روشنگشته در کاخ بطالت روزن
دل او پردگی پرده آزمانده در پرده ازو چهره راز
دستش از بازوی خذلان رنجهزده در دامن حرمان پنجه
پای او رهسپر کوی خطاگام پیمای پی نفس و هوا
معده غارتگر هر پخته و خامخورده در هم چه حلال و چه حرام
گوشش از قول نصیحتگر کررام با زمزمه رامشگر
ژاژخایی هنر دندانشهزل دستور لب خندانش
شبش آبستن هر فسق و فسادروز او پرده در صدق و سداد
با چنین فعل و صفت گر ناگاهبشنود خارقی از اهل الله
که فلان پیر جهان پیما گشتقدم خشک ز دریا بگذشت
وان دگر پرده عادت بدریدکرد پرواز و چو مرغان بپرید
وان دگر کرد سوی کوه نظرکوه سنگ از نظر او شد زر
وان دگر زد به کرامت قدمیکرد طی بادیه ای را به دمی
وان دگر لشکر همت انگیختلشکری را به دعایی خون ریخت
زین مقالات فتد در دل اوکین مقامات شود حاصل او
چند روزی ره مردان گیردشیوه راهنوردان گیرد
لیکن آن شیوه از صدق تهیندهد بهره بجز دل سببی
صدق باید که بود شوق فزایتا به مقصود شود راهنمای
شوق صادق چو کشد محمل مردکعبه وصل کند منزل مرد
هیچ مانع نگذارد در راهتا در آن کعبه کند منزلگاه
بلکه پندار وجود ار به مثلافکند در ره مقصود خلل
کشتی آساش به هم در شکندرخت هستیش به دریا فکند
چون در آن موج ز خود شوید دستافتدش ماهی مقصود به شست