بخش ۴۴ - حکایت آن شیر زن موصلی که به روبه بازی موصل اخبار خواجه ای که طالب مواصلت وی بود پای توکل از پیشه فقر بیرون ننهاد
بود مردانه زنی در موصلسر جانش به حقیقت واصل
همچو خورشید مؤنث در ناملیک در نور یقین مرد تمام
رو به محراب عبادت کردهچاک در پرده عادت کرده
نه ره خورد به خود داده نه خفتخاطرش فرد ز همخوابی جفت
مالداری ز بزرگان دیاردر بزرگی نسب پاک عیار
کس فرستاد به وی کان سره زندر ره صدق و صفا نادره فن
ز آدمی فرد نشستن نه سزاستآن که از جفت مبراست خداست
سر نخوت مکش از همسریمتن فرو ده به زناشوهریم
مهرت ای رابعه ستر و جمالهر چه خواهی دهم از مال و منال
شیرزن عشوه روبه نخریدداد پیغام چو آن قصه شنید
که مرا گر به مثل بنده شویهمچو خاکم به ره افکنده شوی
همگی ملک شود مال توامدست در هم دهد آمال توام
لیک ازینها چو غباری خیزدوقت صافم به غبار آمیزد
حاش لله که به اینها نگرمراه اقبال بر اینها سپرم
پایه فقر بود وایه منکی فتد بر دو جهان سایه من
مهر هر سفله کجا گیرم خویسوی هر قبله کجا آرم روی