گنج

بخش ۱۱۰ - حکایت صوفی و اعرابی که غلام وی به حسن حدی شتران وی را هلاک کرده بود

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)۲۷ بیت
صوفیی راه یقین می پیمودپا به میدان توکل می سود
روز در بادیه می برد به شبیک شبی زنده ای از حی عرب
آمدش در ره آن بادیه پیشساختش شمع سیه خانه خویش
کرد در ساحت آن خانه نگاهدید شبرنگ غلامی چون ماه
در غل و بند ز گردن تا پایقدرتش نی که بجنبد از جای
بر زمین روی تواضع مالیدپیش مهمان به تضرع نالید
که بود خواجه من اهل کرمنزند جز به ره لطف قدم
نشود سد روش احسان رانکند رد سخن مهمان را
خواه ازو عفو گنهکاری منرحم بر عجز و گرفتاری من
خواجه چون روی به مهمان آوردوز پی طعمه او خوان آورد
گفت انگشت به خوانت ننهمتا نبخشی گنه این سیهم
خواجه گفتا گنهش بخشیدملیک بشنو که چه از وی دیدم
شتران بود مرا جمله نجیبدر هنر نادر و در شکل عجیب
کوه کوهان همه و دشت نوردپشته پشتان همه و صحرا گرد
کرگدن وار بسی نیرومندفیل کردار تنومند و بلند
سخت رفتارتر از صرصر بادچون ارم پیکرشان ذات عماد
از سفر واسطه روزی منوز جرس نوبت فیروزی من
در سه روزه ره این سر منزلکردشان بار گران مستعجل
وز حدی صوت طرب زای کشیدتا به یک روز بدین جای رسید
بارشان چون بگشادند ز همبرگرفتند همه راه عدم
نیست اکنون که دل از غصه پرمجز به صحرای عدم یک شترم
گفت صوفی به خداوند غلامکای به دلجویی من کرده قیام
هستم از وصف خوش آوازی اوآرزومند حدی سازی او
خواجه گفتش که حدی کن آغازداد قانون حدی سازی ساز
بود صوفی به ادب بنشستهشتری در نظر او بسته
صوفی از ذوق گریبان زد چاکوز جهان بی خبر افتاد به خاک
وان شتر کرد رسن را پارهروی در بادیه گشت آواره