گنج

بخش ۶۰ - مقاله بیستم در پند دادن فرزند ارجمند که در بستان طفولیت به نبات حسن پرورده باد و در بستان بلاغت به نهایت کمال پی آورده

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۴۵ بیت
ای شب امید مرا ماه نودیده بختم به خیالت گرو
از پس سی روز برآید هلالروی نمودی تو پس از شصت سال
سال تو چار است به وقت شمارچار تو چل باد و چلت باز چار
هر چل تو یک چله کز علم و حالسیر کنی در درجات کمال
نام تو شد یوسف مصر وفاباد لقب دولت و دین را ضیا
می کنم از خامه حکمت نگاربهر تو این نامه حکمت نگار
گرچه کنون نیست تو را فهم پندچون به حد فهم رسی کار بند
تا نشود برقع تو موی رویپا منه از خانه به بازار و کوی
سلسله بند قدم خویش باشحبس نشین حرم خویش باش
هیچگه از صحبت همخانگانرخت مکش بر در بیگانگان
طلعت بیگانه نه میمون بودخاصه که سالش ز تو افزون بود
ور به دبستان سر و کارت دهندلوح «الف بی » به کنارت نهند
پهلوی هر سفله مشو جانشیناز همه یکتا شو و تنها نشین
گرچه به خود نیست کج اندام «الف »بین که چه سان کج شده در «لام الف »
لوح خود آن دم که نهی بر کنارچون «الف » انگشت ازان بر مدار
«دل » وش از شرم فکن سر به پیش«صاد» صفت دوز بر آن چشم خویش
خنده زنان گاه به آن گه به اینرسته دندان منما همچو «سین »
دل مکن از فکر پریشان دو نیمتنگ دهان باش ز گفتن چو «میم »
گوش مده بیهده هر قیل و قالتا نکشی درد سر گوشمال
دار ادب درس معلم نگاهتا نشوی طبلک تعلیمگاه
سیلی او گرچه فضیلت ده استگر تو به سیلی نرسانی به است
پی چو به سر منزل قرآن بریروزی هر روزه ازان خوان خوری
چند گره زن به میان رحل وارشاهد مصحف بنشان بر کنار
باش ز رخسار نکو فال اومحو تماشای خط و خال او
هر چه کنی زو گهر سلک خویشساز به تکرار زبان ملک خویش
حرف نوشته به دل طفل خردگزلک نیسان نتواند سترد
چون تو حق حفظ وی آری بجایحفظ حق از جانت شود غم زدای
دست طلب ده به قلم گاه گاهشو به سوی خطه خط رو به راه
باز نشان از ره کسب کمالاز نم آن نایژه گرد ملال
کوش به تحسین خط از هر نمطلیک نه چندان که شوی جمله خط
صفر مکن بهر سه انگشت خویشاز گهر هر هنری مشت خویش
شعر اگرچه هنری دیگر استشمه ای از عیب به شعر اندر است
شعر که عیبش ز میان سر زندهمت پاکانش قلم در زند
ور فتدت گه گهی اندیشه اشکوش که چون من نکنی پیشه اش
هر نفس آمد گهری ارجمندقیمت آن بیشتر از چون و چند
آن گهر از دست مده رایگانخاصه که در مدح فرومایگان
محنت این کار به خود ره مدهرنج کشی در طلب علم به
تاج سر جمله هنرهاست علمقفل گشای همه درهاست علم
در طلب علم کمر چست کندست ز اشغال دگر سست کن
با تو پس از علم چه گویم سخنعلم چو آید به تو گوید چه کن
علم کثیر آمد و عمرت قصیرآنچه ضروریست به آن شغل گیر
هر چه ضروریست چو حاصل کنیبه که عمارتگری دل کنی
آنست عمارتگری دل که دلواکشی از کشمکش آب و گل
پای به دامن کشی و سر به جیبتن به شهادت دهی و جان به غیب
یاد خدا پردگی هش کنیهر چه بجز اوست فرامش کنی