بخش ۵۹ - حکایت مدح گفتن لاغری شاعر خواجه را که بر وی لباس آسودگی از فربهی تنگ آمده بود
فربهی از خوان سخن پروریشاعریش کرده لقب لاغری
گفت به نظم خوش و شعر فصیحبهر یکی خواجه فربه مدیح
خواجه مسکین چو مدیحش شنیدبوی توقع به مشامش رسید
کرد ازان نامه پر رنگ و ریوخاطر او رم چو ز لاحول دیو
خاست ازان انجمن پر گزندکرد توجه سوی قصر بند
چون نفس از فربهیش گشت تنگدر رهش افتاد زمانی درنگ
گفت بدو لاغری مدح سنجفربهیت می دهد ای خواجه رنج
خواجه ازان نکته چو گل بر شکفتبا دل صد پاره بخندید و گفت
رنج همه گرچه ز تن پروریسترنج من اکنون همه از لاغریست
لاغری از فربهیم دست برددر کف صد محنت و رنجم سپرد
جان تو جامی به درون لاغر استحرص تو از جان تو فربه تر است
عمر گرانمایه به سر می بریغافل ازین فربهی و لاغری