بخش ۴۱ - حکایت عارف دل بیدار شب زنده دار
عارفی از ظلمت شب نور یابدیده فرو بست به کلی ز خواب
شب که ز خورشید نظر دوختیشمع نظر تا سحر افروختی
هر مژه از دیده خونابه دهبود به ابروش همانا گره
روزی ازو کرد فضولی سؤالکای نزده راه تو خواب و خیال
چون دل بیدار تو از خواب رستدیده چرا بایدت از خواب بست
رنج نخفتن چو گران داردتیکدمه راحت چه زیان داردت
گفت نشاید که خدای جهانهر شبی آید ز نخست آسمان
بانگ زند کز صف دوران راهکیست که آید به درم عذرخواه
تا کرم خویش سفیرش کنمرحمت خود عذر پذیرش کنم
من به چنین حال نهم سر به خوابگوش بخوابانم ازین خوش خطاب
او نظر لطف به من کرده بازدیده اقبال من از وی فراز
هر که کند دعوی سودای اوخواب کنان از رخ زیبای او
دعویش از صدق بود بی فروغچون نفس صبح نخستین دروغ
جامی اگر دیده تو روشن استدر دلت از روضه جان روزن است
سخت قدم باش درین ره نه سستچشم بر آن دار که چشمش به توست