بخش ۱۹ - صحبت اول با پیر روشن ضمیر در تاریکی شب ظن و تخمین و رسیدن مرید به واسطه وی به دولت علم الیقین
دوش که چون نور یقین در گمانروز شد اندر تتق شب نهان
پرده شب روی زمین را نهفتظلمت شک نور یقین را نهفت
برق هدایت ز سحاب کرمشعله برافراخت علم بر علم
چشم گشادند به هم روشنانظلمتیان را همه چشمک زنان
کامشب از آنجا که طلبگاری استنی شب خفتن شب بیداری است
چشم من از چشمک شان باز شددولت بیداریم آغاز شد
روشنیی در دل تنگم فتادتیرگی غفلتم آمد به یاد
آه تلهف ز دلم تاب زداشک تأسف به گلم آب زد
سر ز گریبان وفا بر زدمدست به دامان دعا در زدم
بهر دعا از گره مشت منبند گشا گشت هر انگشت من
دست طلب بر فلک افراختمتیر دعا بر هدف انداختم
گفتم کای قبله آزادگانراهنمای ز ره افتادگان
صنع تو اکسیری هر جا مسیفضل تو سرمایه هر مفلسی
همت دون رونق دینم ببردظلمت شک نور یقینم ببرد
پیش رهم رهبر دینی فرستبهر شبم شمع یقینی فرست
لب ز دعا سیر نگشته هنوزوقت تضرع نگذشته هنوز
ناگهم از دور چراغی نموددر دل من نور فراغی فزود
پیشتر آمد علم نور گشتزنگ زدای شب دیجور گشت
چون علم نور گریبان شکافتطلعت خضرش ز گریبان بتافت
خضر چه گویم که چو خضرش هزاربود ز سرچشمه دل جرعه خوار
آب خضر آتش سوداش داشتزندگی از باد مسیحاش داشت
چشم من القصه چو بر وی فتادشعله درین خشک شده نی فتاد
نور یقینم ز درون برفروختخار و خس وهم و گمان را بسوخت
زود بجستم چو مصلی ز جایهمچو مصلاش فتادم به پای
روی چو نعلیم به پا سودمشپای ز بس بوسه بفرسودمش
دست کرم کرد به فرقم درازکای سر تو خاک به راه نیاز
روی به من کن که حبیب توامنبض به من ده که طبیب توام
ره که بدین مرحله ام داده اندخاص برای تو فرستاده اند
باز نما علت بیماریتشرح ده اسباب گرفتاریت
گفتمش ای خضر مسیحا نفسخضر و مسیحا تویی امروز و بس
از قدمت سبزه عیشم دمیدوز نفست ذوق حیاتم رسید
عین شفا شد ز تو بیماریمبه ز صد اطلاق گرفتاریم
صحت من دولت دیدار توستشربت من لذت گفتار توست
روی تو شد حجت ایمان مننور یقین زد علم از جان من
آنچه رسید از تو به جان سقیمباشد ازان حجت و برهان عقیم
وانچه شدم از تو به آن ره شناسمنتج آن نیست دلیل و قیاس
بر من ازین پس غم و باری نماندبر رخ مقصود غباری نماند
لیک ازین بیم ز پا اوفتمکز تو مبادا که جدا اوفتم
اختر بختم متواری شودصبح یقینم شب تاری شود
گفتم که جامی مشو اندیشه ناکچون شدت آیینه اندیشه پاک
باش همیشه ز ره دل به منآینه ات دار مقابل به من
تا ز فروغی که ز من بر تو تافتدانش تو دید شود دید یافت
یافت تو را از تو رهاند تمامجمله یکی یابی و بس والسلام