بخش ۵۳ - حکایت خروس و مؤذن
با خروس آن تاجدار سرفرازآن مؤذن گفت در وقت نماز
هیچ دانا وقت نشناسد چو تووز فوات وقت نهراسد چو تو
با چنین دانایی ای دستانسرایکنگر عرشت همی بایست جای
ماکیانی چند را کرده گلهچند گردی در ته هر مزبله
گفت بود اول مرا پایه بلندشهوت نفسم بدین پستی فکند
گر ز نفس و شهوتش بگذشتمیدر ته هر مزبله کی گشتمی
در ریاض قدس محرم بودمیبا خروس عرش همدم بودمی