بخش ۴۳ - حکایت آن زاغ بر لب دریای شور که حواصل وی را آب شیرین می داد اما وی را آن قبول نیفتاد
بود همچون بوم زاغی روز کورجا گرفته بر لب دریای شور
بودی از دریای شور آبشخورشدادی آن شورابه طعم شکرش
از قضا مرغی حواصل نام اوحوصله سر چشمه انعام او
سایه دولت به فرق او فکندنامدش شورابه دریا پسند
گفت پیش آی ای ز شوری در گلهکآب شیرینت دهم از حوصله
گفت ترسم کآب شیرین چون چشمطعم آب شور گردد ناخوشم
زآب شیرین مانم و باشد نفورطبع من ز آبشخور دریای شور
بر لب دریا نشسته روز و شبدر میان هر دو مانم تشنه لب
به که سازم هم به آب شور خویشتا نیاید رنج بی آبیم پیش