بخش ۴ - حکایت آن غلام نخوتکیش که به واسطهٔ مکنت خواجهٔ خویش از محنت قحط و تنگسالی بیباک بود و لاابالی
در دیار مصر قحطی خاست سختکز فزع هر کس به نیل انداخت رخت
چون به سوی نان رهی نشناختندرخت هستی را در آب انداختند
بود جانی قیمت هر تای ناننان همیگفتند و میدادند جان
بِخْرَدی زیباغلامی را بدیدکاو به فخر و ناز دامن میکشید
طلعتی چون قرصِ خور آراستهنی ز کمخواری مهآسا کاسته
تازهروی و خندهناک و شادکامهر طرف چون شاخ خرّم در خرام
بخردش گفت «ای غلام از فخر و نازچند باشی سرکش و گردنفراز؟
از غم نان عالمی خوار و دژمتو چرایی اینچنین فارغ ز غم؟»
گفت «بر سر خواجهای دارم کریمهستم از انعام او غرق نعیم
خوان پر از نان، خانهاش پر گندم استنام قحط از خان و مان او گم است
چون نباشم خرم و شاد اینچنین؟!وز گزند قحط آزاد اینچنین؟!»