بخش ۲۲ - حکایت آن اعرابی که بر فرزندان خود نام سباع درنده نهاده بود و بر خدمتگاران نام بهایم چرنده
آن مسافر بهر دولت یابییماند شب در خانه اعرابیی
جمله فرزندانش از خرد و بزرگیافت همنام ددان چون شیر و گرگ
هر که بود از خادمانش یکسرهگوسفندش نام بودی یا بره
گفت با او کای سپهدار عربآیدم زین نامها امشب عجب
گفت فرزندان که در خیل منندمستعد از بهر قهر دشمنند
خادمان از بهر خدمتگاریندمتصل در شغل مهمانداریند
گرگ باید قهر دشمن را و شیرتا بود بر کشتن دشمن دلیر
بهر خدمت بره به یا گوسفندتا ز فعل او نیابد کس گزند