بخش ۱۴ - حکایت آن پاره دوز به خرقه پاره دوزی اسباب معیشت اندوز که هر میوه تازه که رسیدی از آن مقداری خریدی و پیش عیال و اطفال خود بردی و با ایشان خوردی و گفتی به این خرسند باشید و چهره همت خود را به اندیشه زیادت نخراشید که طعم این میوه همه سال جز این نیست و مرا استطاعت خریدن بیش ازین نی
پارهدوزی بود در اقصای ریمطمئن بر پارهدوزی رایِ وی
با خمیده پشتی از بار عیالداشت مشتی طفلکان خردسال
بود بر دلق معاش خویشتنروز و شب از پارهدوزی وصلهزن
چون رسیدی میوههای سال نوخاطرش بودی به هر میوه گرو
سوی اهل خود به صد گونه حیلآمدی هم جیب ازان پر هم بغل
پیش ایشان ریختی آن را دلیرتا بخوردندی همه زان میوه سیر
بعد ازان گفتی که ای افتادگانبر فراش محنت و غم زادگان
گر فتد صد بار ازین میوه به چنگجمله را اینست طعم و بوی و رنگ
ترک آز و آرزومندی کنیدطبع را مایل به خرسندی کنید
من چو خاکم زیر پای فقر پستبیش ازینم برنمی آید ز دست