بخش ۳۷ - حکایت آن بد سرشت که به صاحب عباد نامه نوشت که فلان مالدار مرده است و از وی مال خطیر مانده و بجز یک طفل صغیر وارثی ندارد و جواب نوشتن صاحب عباد به وی
ابن عباد آن بری ز عنادیار عباد و سازگار عباد
نام او زیب نامه کرم استهمچو اویی درین گروه کم است
سوی او ساعیی ز خبث سرشتبه سعایت یکی صحیفه نوشت
که فلان آن به مال چون قارونشد برون زین نشیمن وارون
وارث مال او ز ناکس و کسطفلکی خردسال مانده و بس
غرضش آنکه دست بگشایدمال او هر چه هست برباید
شاید او نیز کاسه ای لیسدیا بر این دوک رشته ای ریسد
آن کریم زمانه خامه کشیدوین حروفش به پشت نامه کشید
کان سفر کرده زین سرای امیدباد مقرون به رحمت جاوید
طفلش ایمن ز حادثات زمنباد پرورده نبات حسن
مال او نیز باد روز به روزدر فزایش ز دولت فیروز
وانکه اظهار این سعایت کردبر ما دعوی کفایت کرد
دل ز شادی تهی و کف ز درمابدالدهر خوار باد و دژم