گنج

بخش ۳۰ - گفتار در مذمت بخل

بخل قفلیست بر خزینه شاهتا کند دست شاه ازان کوتاه
قفل بگشا که دست کوتاهینیست لایق به منصب شاهی
دل شه کز خزینه اش هوس استدولت شاهیش خزینه بس است
تا بود شاه شاه بی خم و پیچزانکه باید نیایدش کم هیچ
ور بماند ازان معاذاللهکه تواند خزینه داشت نگه
بخل نخلیست دخل آن همه خارخار آن جان خستگان آزار
گر به خرمای او بری دندانهست دندان شکن تر از سندان
فی المثل گر فشاندش مریمزان نریزد به غیر سنگ ستم
بخل نخلیست نوش او همه نیشجگر خستگان ز نیشش ریش
گر بیالایدت به شهد انگشتسازدت خم ز بار منت پشت
به حیل بر در بخیل مروبه عزیزی او ذلیل مشو
که به سوی کریم فخر شعارآن ذلیلی کند دلیلی عار
عار اگر می کشی از آنان کشکه بود فخر و عار از آنان خوش
نه بر ابروی آن گروه گرهنه پر آژنگ رویشان چو زره
بدهند و ز شرم داده خویشاز فقیران سرافکنند به پیش
نه که هر جا ز خاصه و عامهاز لئیمی کنند هنگامه
لطف و احسان خود شمار کنندگردنت را به زیر بار کنند