بخش ۷۲ - حکایت بر سبیل تمثیل
زنگی روی چون در دوزخبینیی همچو موری مطبخ
ننمودی به پیش رویش زشتلاف کافوری ار زدی انگشت
چشم ها گرد و چشمخانه مغاکگردکان در کوی فتاده ز خاک
دو لبش طبع کوب و دل رنجانهمچو بر روی هم دو بادنجان
دهنش در خیال فرزانهفرجه ای ز کدوی پر دانه
دید آیینه ای به ره برداشتبر تماشای خویش دیده گماشت
هر چه از عیب خود معاینه دیدهمه را از صفات آینه دید
گفت اگر روی بودیت چو منصد کرامت فزودیت چو من
خواری تو ز بد سرشتی توستبر ره افکندنت ز زشتی توست
اگرش چشم تیزبین بودیگفت و گویش نه اینچنین بودی
عیبها را همه ز خود دیدیطعن آیینه کم پسندیدی
مرد دانا به هر چه در نگردعیب بگذارد و هنر نگرد
هست در عیبها هنر بینیاز میان صدف گهر چینی
بر هنر هر که عیب بگزینداز میان گهر صدف چیند