بخش ۶۴ - به هم رسیدن شیخ سری قدس سره و تاجر و خریداری کردن شیخ سری تحفه را از وی
تحفه و شیخ در سخن بودندرازگوی نو و کهن بودند
تاجر دین و دل ز دست شدهدر لگدکوب غصه پست شده
ناگهانی ز در درون آمدسوی آن بندی زبون آمدی
شیخ را چون بدید خرم شددلش از کار تحفه بی غم شد
گفت شاید به یمن همت اوسهل گردد بلا و محنت او
بعد تسلیم چهره نمناکبهر تعظیم شیخ سود به خاک
شیخ گفت که این حد من نیستکین کنیزک ز من به این اولیست
پس ازان شیخ رو به تاجر کردرغبت بیع تحفه ظاهر کرد
کرد تاجر فغان که واویلاهکه شد احوال من ز فقر تباه
نیست در دستت آن گشاد ای شیخکه توانی بهاش داد ای شیخ
از درم شد بهاش بیست هزارکی برآید ز دستت این مقدار
همه مالم ز دست شد بیروندر بهای کنیزک و اکنون
نه کنیزک به دست نی مالممحرمی کو که پیش او نالم
شیخ رفت و به خانه دانگی نهجز دعا را غریو و بانگی نه
دست برداشت کای اله کریمایزد فرد و پادشاه قدیم
آبرو بخش اشک ریختگانخاک ذلت به چهره بیختگان
کارساز فتادگان از کاربار بردار ماندگان در بار
مانده در بار تحفه است دلمسخنی گفته ام وز آن خجلم
کار من تنگ شد ز تنگدلیسرخروییم ده درین خجلی
در گنجینه کرم بگشایقیمت تحفه ام کرم فرمای
شیخ را بود رو به خاک نیازکه برآمد ز سوی در آواز
در چو بگشاد دید کرده مقامبر درش خواجه ای و چار غلام
همه بر آستان او زده صفهر یکی شمع و بدره ای در کف
اذن خواهان درآمدند از دربر زمین نیازمندی سر
پنج بدره ز سیم پاک عیارهر یکی در شمار پنج هزار
پیش شیخ زمانه بنهادندبر سر پای خدمت استادند
شیخ پرسیدشان ز صورت حالخواجه فرمود در جواب سؤال
که مرا شب به خواب بنمودندصورت فقر شیخ و فرمودند
که دلش بهر تحفه دربار استقیمت تحفه را طلبگار است
قیمت تحفه بر به خدمت شیختا شوی بهره ور ز همت شیخ
شیخ با خواجه بامداد پگاهرو نهادند سوی تحفه به راه
چون رسیدند از قضا تاجرنیز شد بی توقفی حاضر
عرضه کردند بدره ها بر ویگفت من کی فروشم او را کی
قیمت تحفه هست ازان افزونکش بدینها کنم ز دل بیرون
می فزودند در بها ز کرمتا رسید آن به چل هزار درم
گفت تاجر ز دیده ریزان آبکه شبم گفت کردگار به خواب
که بود تحفه برگزیده مااو خود و غیر خود رمیده ما
خط آزادیش بلا اکراهمی دهم خالصا لوجه الله
غیر او هر چه دارم از زر و سیمبه فقیران همی کنم تسلیم
همه را می دهم برای خدایبو که حاصل کنم رضای خدای
خواجه چون گوش کرد آن سخناندست بر رو نهاد گریه کنان
گفت گویا که خالق معبودنیست از کار و بار من خشنود
که مرا ساخت زین شرف نومیدسوخت جانم به حسرت جاوید
به کف من ز ملک و مال اکنونهر چه هست آمدم ازان بیرون
همه کردم سبیل راه خدایکه خدایم بس است در دو سرای
تحفه از بند بندگی چو رهیداز سر و بر هر آنچه بود کشید
جای اطلس پلاس ساخت لباسموی مشکین نهفت در کرباس
پا نهاد از حریم بقعه بیرونچون پری شد به ستر غیب درون
شیخ با آن دو تن ز دنبالشمتحیر ز صورت حالش
پرس پرسان چو آمدند پدرنه خبر یافتند ازو نه اثر
هر سه کردند متفق با همروی در بادیه به عزم حرم
خواجه در ره به درد و داغ بمردتن به بوم استخوان به زاغ سپرد
مغز سر طعمه کلاغان ساختدیده منقارگاه زاغان ساخت
تاجر و شیخ پا بیفشردندریگ کوبان به کعبه پی بردند
با دل بی غش و درونه صافشیخ می کرد گرد خانه طواف
آمد آواز ناله ایش به گوشکش برآمد ز جان خسته خروش
وز پی ناله نکته ایش نهفتشد شنیده که بیدلی می گفت
کای چراغ شب سیه روزانمایه شادی غم اندوزان
آگهی بخش جهان آگاهانرهنمای فتاده از راهان
درد عشقت شفای بیماریزخم تو مرهم دل افگاری
هر که از شوق توست در تب و تابنشود جز به وصل تو سیراب
هر که زد در محبت تو نفسمونس جان او تو باشی و بس
از غمت هر که بی قرار آمدتا نبیند تو را نیارامد
چون مناجات او سری بشنیدسوی آن چون سرشک خویش دوید
سر برآورد کای سری چونیکاندرین درد بادت افزونی
شیخ گفتا کیی تو باز نمایکه فتادم ز ناله تو ز پای
گفت تن زن که هست رسواییناشناسی پس از شناسایی
تحفه ام من خلاص کرده توصد نوا یافته ز پرده تو
شیخ دیدش به خاک افتادهچشم ها در مغاک افتاده
سر و سیمین او خلال شدهماه رخسار او هلال شده
الف قامتش چو نون گشتهطره سرکشش نگون گشته
چشمی و صد هزار قطره خونلبی و صد هزار ناله فزون
شیخ گفتا که تحفه حال بگویوصف احسان ذوالجلال بگوی
چون ز یار و دیار ببریدیاز کرم های او چها دیدی
تحفه گفت از هزار تاریکیداد بارم به قرب و نزدیکی
بر سریر محبتم بنشاندوزدو صد رنج و محنتم برهاند
شیخ گفتا که آن ستوده شیمکت خریدی به چل هزار درم
بود همراه ما به راه حجازدر غمت مرد رو به خاک نیاز
تحفه گفتا که آن گرانمایهدر جنان با من است همسایه
دادش آنها خدا که کم دیدهدیده و گوش نیز نشنیده
شیخ گفتا که آن کریم نهادکه تو را کرد از کرم آزاد
بر امیدت درین طوافگه استچشم بنهاده هر طرف به ره است
تحفه پنهان ره دعاش سپردبر در کعبه اوفتاد و بمرد
ناگهان تاجر از عقب برسیدتحفه را اوفتاده مرده بدید
او هم از بیدلی به خاک افتادپیش آن پاک جان پاک بداد
هر دو را شیخ گور کرد و کفنبعد حج رو نهاد سوی وطن
رحمت حق نثار ایشان بادجای ما در جوار ایشان باد