گنج

بخش ۵۸ - قبول کردن معتمر آنچه پدر ریا خواست و عقد بستن ایشان به یکدیگر

معتمر گفت آن منم اینکهر چه خواهی ضمان منم اینک
خواست چندان زر تمام عیارکه مثاقیل آن رسد به هزار
بعد ازان نیز ده هزار درمسیم خالص نه بیش ازان و نه کم
جامگی صد ز بردهای یمنصد دیگر ازان فزون به ثمن
نافه ها مشک و طبله ها عنبرعقدهای مرصع از گوهر
معتمر گفت تا سه چار نفرزود کردند بر مدینه گذر
هر چه جستند حاضر آوردندمجلس عقد منعقد کردند
عقد بستند آن دو مفتون راشاد کردند آن دو محزون را
دو اسیر کمند یکدیگرچشم بد را سپند یکدیگر
رخ به رخ شادمان شدند از هملب به لب کامران شدند از هم
این شد آن را به بوسه مرهم داغآن شد این را به خنده غنچه باغ
تنگ با هم چو غنچه شب خفتندهمچو گل صبحگاه بشکفتند
تافته روی شغل از همه کارشغلشان بوسه بود و کار کنار
تا به چل روز کارشان این بودحاصل روزگارشان این بود